مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۶۹۲
به جان تو پس گردن نخاری نگویی میروم عذری نیاری بسازی با دو سه مسکین بیدل اگر چه بیدلان بسیار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۹۱
نگفتم دوش ای زین بخاری که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جانها که شکر روید از حق شکر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۹۰
چو عشق آمد که جان با من سپاری چرا زوتر نگویی کآری آری جهان سوزید ز آتشهای خوبان جمال عشق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۸۹
منم غرقه درون جوی باری نهانم میخلد در آب خاری اگر چه خار را من مینبینم نیم خالی ز زخم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۸۸
صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و شراب و عیش آری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۸۷
صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و وصال و عیش آری بکن ای موسی جان خلع نعلین که اندر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۸۶
اگر یار مرا از من برآری من او گشتم بگو با او چه داری میان ما چو تو مویی نبینی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۸۵
دگرباره شه ساقی رسیدی مرا در حلقه مستان کشیدی دگرباره شکستی تو بها را به جامی پردهها را بردریدی دگربار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۸۴
شنودم من که چاکر را ستودی کی باشم من تو لطف خود نمودی تو کان لعل و جان کهربایی به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۸۳
نگارا تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی نگارا تو به بستان آن درختی که…
بیشتر بخوانید »