مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۹۱۲
با من ای عشق امتحانها میکنی واقفی بر عجزم اما میکنی ترجمان سر دشمن میشوی ظن کژ را در دلش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۱۱
طبع چیزی نو به نو خواهد همی چیز نو نو راهرو خواهد همی سر نو خواهی که تا خندان شود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۱۰
باز گردد عاقبت این در بلی رو نماید یار سیمین بر بلی ساقی ما یاد این مستان کند بار دیگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۰۹
هست امروز آنچ میباید بلی هست نقل و باده بیحد بلی هست ای ساقی خوب از بامداد کان شیرینی بنامیزد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۰۸
باوفاتر گشت یارم اندکی خوش برآمد دی نگارم اندکی دی بخندید آن بهار نیکوان گشت خندان روزگارم اندکی خوش برآمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۰۷
آفتابا سوی مه رویان شدی چرخ را چون ذرهها برهم زدی آتشی در کفر و ایمان شعله زد چون بگستردی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۰۶
گوید آن دلبر که چون همدل شدی با هوس همراه و هم منزل شدی از میان نقشها پنهان شدی در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۰۵
اندرآ در خانه یارا ساعتی تازه کن این جان ما را ساعتی این حریفان را بخندان لحظهای مجلس ما را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۰۴
عاقبت از عاشقان بگریختی وز مصاف ای پهلوان بگریختی سوی شیران حمله بردی همچو شیر همچو روبه از میان بگریختی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۰۳
باوفا یارا جفا آموختی این جفا را از کجا آموختی کو وفاهای لطیفت کز نخست در شکار جان ما آموختی…
بیشتر بخوانید »