مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۹۳۲
چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی درهای آسمان را شب سخت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۳۱
از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی چون مهر جان پذیری بیلشکری…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۳۰
تو چرا جمله نبات و شکری تو چرا دلبر و شیرین نظری تو چرا همچو گل خندانی تو چرا تازه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۲۹
ای خیالی که به دل میگذری نی خیالی نی پری نی بشری اثر پای تو را میجویم نه زمین و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۲۸
آنچ در سینه نهان میداری درنیابند چه میپنداری خفته پنداشتهای دلها را که خدایت دهدا بیداری هر درخت آنچ که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۲۷
ز کجا آمدهای میدانی ز میان حرم سبحانی یاد کن هیچ به یادت آید آن مقامات خوش روحانی پس فراموش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۲۶
گر در آب و گر در آتش میروی آن نمیدانم برو خوش میروی در رخت پیداست والله رنگ او رو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۲۵
ای دلی کز گلشکر پروردهای ای دلی کز شیر شیران خوردهای وی دلی کز عقل اول زادهای حاتم از دست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۲۴
آه از عشق جمال حوریی کو گرفت از عاشقانش دوریی زندگی نو به نو از کشتنش صحت تازه شد از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۲۳
باد بین اندر سرم از بادهای نوش کردم از کف شه زادهای جان چو اندر باده او غوطه خورد بر…
بیشتر بخوانید »