مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۴۵
در چشم ببین دو چشم آن مفتون را نیک بشنو تو نکتهٔ بیچون را هر خون که نخوردهست آن نرگس…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۴
در جای تو جا نیست بجز آن جان را در کوه تو کانیست بجو آن کان را صوفی رونده گر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۳
خود را به خیل درافکنم مست آنجا تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا یا پای رساندم به مقصود و…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۲
چو نزود نبشته بود حق فرقت ما از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما گر بد بودیم رستی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۱
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا نی اول و نی آخهر و آغاز مرا جان میدهد از درونه آواز مرا…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۰
جانا به هلاک بنده مستیز و بیا رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا ای مکر در آموخته هرجائی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۹
تا نقش خیال دوست با ماست دلا ما را هم عمر خود تماشاست دلا وانجا که مراد دل برآرید ای…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۸
تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما ما چارهگریم و عشق بیچاره ما جان کیست کمینه طفل گهوارهٔ ما دل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۷
تا عشق ترا است این شکرخائیها هر روز تو گوش دار صفرائیها کارت همه شب شراب پیمائیها مکر و دغل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۶
تا چند از این غرور بسیار ترا تا کی ز خیال هر نمودار ترا سبحانالله که از تو کاری عجب…
بیشتر بخوانید »