مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۲۵
آن چشم که خون گشت غم او را جفت است زو خواب طمع مدار کوکی خفته است پندارد کاین نیز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۲۴
آن چشم فراز از پی تاب شده است تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است صد آب ز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۲۳
آن جاه و جمالی که جهانافروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۲۲
آن جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و لبش خندان است اندازهٔ جان نیست چنان لطف…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۲۱
آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست چون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست گر راست شوی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۲۰
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است انصاف بده چه لایق آن دهن است شیرین لب او تلخ نگفتی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۱۹
آن پیش روی که جان او پیش صف است داند که تو بحری و جهان همچو کفست بیدف و نیی،…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۱۸
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۱۷
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست آن ساده به از دو صد نگار زیبا است آن آتش شهوت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۱۶
آمد بر من چو در کفم زر پنداشت چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت از حلقهٔ گوش او…
بیشتر بخوانید »