مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۴۸۵
آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد وین نادره آب حیوانشان بکشد گر فاش کنند مردمانشان بکشند ور عشق نهان کنند…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۸۴
آن سر که بود بیخبر از وی خسبد آنکس که خبر یافت از او کی خسبد میگوید عشق در دو…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۸۳
آن روز که مهرگان گردون زدهاند مهر زر عاشقان دگرگون زدهاند واقف نشوی به عقل کان چون زدهاند کاین زر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۸۲
آن روز که کار وصل را ساز آید وین مرغ از این قفس بپرواز آید از شه چو صفیر ارجعی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۸۱
آن روز که عشق با دلم بستیزد جان پای برهنه از میان بگریزد دیوانه کسی که عاقلم پندارد عاقل مردی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۸۰
آن روز که روز ابر و باران باشد شرط است که جمعیت یاران باشد زانروی که روییار را تازه کند…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۷۹
آن روز که چشم تو ز من برگردد وز بهر تو کشتنم میسر گردد در غصهٔ آنم که چه خواهم…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۷۸
آن روز که جانم ره کیوان گیرد اجزای تنم خاک پریشان گیرد بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز تا…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۷۷
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید دریای عنایت از کرم میجوشید سرنای دل از بسکه می لب نوشید هم…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۷۶
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد از عشق تو می نایدم از عشقم یاد اسباب و علل…
بیشتر بخوانید »