مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۶۳۵
چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۴
جوزی که درونش مغز شیرین باشد درجی که در او در خوش آیین باشد چندین ز حسد شکستن آن مطلب…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۳
جودت همه آن کند که دریا نکند این دم کرمت وعده به فردا نکند حاجت نبود از تو تقاضا کردن…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۲
چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۱
چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۰
چشمت صنما هزار دلدار کشد آن نالهٔ زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بردار کنند آن نرگس بیدار…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۲۹
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفهات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۲۸
جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند جان را ز حلاوت ازل هوش نماند بیرنگی عشق رنگها را آمیخت وز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۲۷
جائیکه در او چون نگاری باشد کفر است که آنجای قراری باشد عقلی که ترا بیند و از سر نرود…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۲۶
جانیکه در او از تو خیالی باشد کی آن جان را نقل و زوالی باشد مه در نقصان گرچه هلالی…
بیشتر بخوانید »