مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۶۴۵
حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست بجز عشق که آنرا نگرد بیزار شوم ز چشم در روز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۴۴
چون نیستی تو محض اقرار بود هستی تو سرمایهٔ انکار بود هرکس که ز نیستی ندارد بوئی کافر میرد اگرچه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۴۳
چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۴۲
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد حایی برسد مرد که در هر نفسی بیزحمت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۴۱
چون شاهد پوشیده خرامان گردد هر پوشیده ز جامه عریان گردد بس رخت به خیل کاو گروگان گردد گر سنگ…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۴۰
چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۹
چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۸
چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۷
چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد جان در لب تو چو دیدهٔ میم افتاد نمرود صفت ز دیدگان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۳۶
چون خمر تو در ساغر ما در ریزند پنهان شدگان این جهان برخیزند هم امت پرهیز ز ما پرهیزند هم…
بیشتر بخوانید »