مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۶۶۵
در سلسلهات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود میفرمائی که بیخود و مست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۶۴
در راه طلب رسیدهای میباید دامان ز جهان کشیدهای میباید بیچشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۶۳
درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید گوئیکه به صحرای بهشتم ببرند…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۶۲
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد زان سجده به بخت خویشتن میافتد هر بار که اندر قدمت میافتم جان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۶۱
در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۶۰
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در نالهام از لبان قند اندر قند هر وعدهٔ دیدار تو…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۵۹
در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشههای مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۵۸
در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان میگوید خاموش شوید…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۵۷
دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶۵۶
دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه…
بیشتر بخوانید »