مثنوی معنوی
-
بخش ۹۰ – قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن میچرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب
گاو آبی گوهر از بحر آورد بنهد اندر مرج و گردش میچرد در شعاع نور گوهر گاو آب میچرد از…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۹ – حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکیام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره
شب چو شه محمود برمیگشت فرد با گروهی قوم دزدان باز خورد پس بگفتندش کیی ای بوالوفا گفت شه من…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۸ – لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقه الا زمنه چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی
صوفیی را گفت خواجهٔ سیمپاش ای قدمهای ترا جانم فراش یک درم خواهی تو امروز ای شهم یا که فردا…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۷ – مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی
گفت کای یار عزیز مهرکار من ندارم بیرخت یکدم قرار روز نور و مکسب و تابم توی شب قرار و…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۶ – تدبیر کردن موش به چغز کی من نمیتوانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موشخانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره
این سخن پایان ندارد گفت موش چغز را روزی کای مصباح هوش وقتها خواهم که گویم با تو راز تو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۵ – حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشتهای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن
از قضا موشی و چغزی با وفا بر لب جو گشته بودند آشنا هر دو تن مربوط میقاتی شدند هر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۴ – منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن
سید ترمد که آنجا شاه بود مسخرهٔ او دلقک آگاه بود داشت کاری در سمرقند او مهم جستالاقی تا شود…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۳ – جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان
پس مسلمان گفت ای یاران من پیشم آمد مصطفی سلطان من پس مرا گفت آن یکی بر طور تاخت با…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۲ – مثل
سوی جامع میشد آن یک شهریار خلق را میزد نقیب و چوبدار آن یکی را سر شکستی چوبزن و آن…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۱ – حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی میگفت من خورم
اشتر و گاو و قجی در پیش راه یافتند اندر روش بندی گیاه گفت قج بخش ار کنیم این را…
بیشتر بخوانید »