مثنوی معنوی
-
بخش ۱۰۰ – ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره
آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۹ – دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمهالله علیه در الهینامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی و کانوا فیه من الزاهدین
بود امیری را یکی اسپی گزین در گلهٔ سلطان نبودش یک قرین او سواره گشت در موکب به گاه ناگهان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۸ – توزیع کردن پایمرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره
واقعهٔ آن وام او مشهور شد پای مرد از درد او رنجور شد از پی توزیع گرد شهر گشت از…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۷ – مثل دوبین همچو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکانهای این شهر و اگر بیتدارک همچنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکانها را از هم جدا دانستهام
گر عمر نامی تو اندر شهر کاش کس بنفروشد به صد دانگت لواش چون به یک دکان بگفتی عمرم این…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۶ – باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون
چون به هوش آمد بگفت ای کردگار مجرمم بودم به خلق اومیدوار گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود هیچ آن…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۵ – رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز
آن غریب ممتحن از بیم وام در ره آمد سوی آن دارالسلام شد سوی تبریز و کوی گلستان خفته اومیدش…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۴ – آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره
چونک جعفر رفت سوی قلعهای قلعه پیش کام خشکش جرعهای یک سواره تاخت تا قلعه بکر تا در قلعه ببستند…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۳ – داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زندهای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفتهاند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء
آن یکی درویش ز اطراف دیار جانب تبریز آمد وامدار نه هزارش وام بد از زر مگر بود در تبریز…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۲ – قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان بحکم جنسیت و همدلی او با ایشان
بود عبدالغوث همجنس پری چون پری نه سال در پنهانپری شد زنش را نسل از شوی دگر وآن یتیمانش ز…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۱ – رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لبلب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او
آن سرشتهٔ عشق رشته میکشد بر امید وصل چغز با رشد میتند بر رشتهٔ دل دم به دم که سر…
بیشتر بخوانید »