غزلیات حافظحافظ

غزل ۲۴۸- ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر
در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان وگر ایشان نستانند روانی به من آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

 

غزل ۲۴۸

حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است او از مهمترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به‌محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.

نوشته های مشابه

6 دیدگاه

  1. نكهت: بوي خوش.

    فلاني:يك فلان ( با ياء وحدت)، كسي ، اين كلمه به حكم ضرورت شعري آمده و مقصود شاه زين العابدين فرزند شاه شجاع و شاه متواري وقت است.

    اكسير:جوهري كه كيمياگران در صد كشف آن بودند تا بازدن به فلزات ارزان مانند مس آن را به طلا تبديل كنند.

    اكسير مراد:اكسير حصول مقصود.

    كمينگاه نظر: گوشه و مخفيگاهي كه از آنجا دزديده مي توان جايي را زير نظر داشت.

    تازه جواني: فلاني ، منظور شاه زين العابدين متواري است.

    منكران:مقصود مخالفين شاه زين العابدين است كه او را لايق سلطنت در آن برهه از زمان كه تيمور قصد تصرف ايران را داشت نمي دانستند.

    ديوان قضا: محكمه تعيين سرنوشت، جايي كه سرنوشت انسانها تعيين مي شود

    .خطّ امان:امان نامه، نامه يي كه اطمينان بخش زنده ماندن تا فردا باشد.
    (1) اي باد صبا ، بوي خوشي از كوي شخصي به سوی من آر، از غم زار و نزار شده ام . بويي كه سبب آسايش روح و جان من است براي من بياور.

    (2) (اي بادصبا) سكه تقلبي بي ارزش دل ما را با اكسير مراد ، صاحب عيار كن يعني نشاني از خاك آستانه اقامت دوست براي من بياور.

    (3) در گوشه يي به قصد تماشاي آنچه مي گذرد كمين كرده ام و با دل خود در جنگ و جدالم( كه پايان كار از چه قرار است) از ابروي او كماني و از كرشمه او تيري براي من بياور .

    (4) در تنهايي و دوري غم دل پير شدم . از دست تازه جواني پياله شرابي براي من بياور.

    (5) به آنان كه منكرند نيز دو سه ساغراز اين مي بچشان و اگر آنها از گرفتن ، سرباز زنند هر چه زودتر براي من بيار.

    (6) اي ساقيخوشي وشادي امروز را به فردا مينداز يا از ديوان سرنوشت ، خط امان نامه زنده بودن تا فردا را براي من بياور.

    (7) ديشب هنگامي كه حافظ مي گفت اي باد صبا بوي خوشي از كوي فلاني به سوي من بياور دلم از دست رفت و بي اختيار شدم.
    وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

    بحر غزل: رمل مثمن مخبون مقصور

    *

    بر طبق روال سابق، شعرا كلماتي كه ياء وحدت منتهي مي شده با كلماتي كه ياء نسبت پايان مي پذيرد در شعر قافيه نمي كرده اند بنابراين منوال، كلمه فلاني را بايستي با ياء وحدت خواند . همچنين كلمه رواني را و در غير اين صورت بايد پذيرفت كه حافظ اين دو كلمه را ياء نسبت با ساير كلماتي كه باياء وحدت منتهي مي شود قافيه گرفته است و از آنجايي كه اين غزل در اواخر دوره شعر وشاعري يعني مرحله پيري حافظ سروده شده و نام ممدوح او يعني شاه زين العابدين در وزن شعر نمي نشسته به حكم ضرورت كلمه فلاني را به كار گرفته است.

    موضوع از اين قرار است كه شاه زين العابدين فرزند و جانشين شاه شجاع به نامه تيمور كه از او خواسته بود تا به نام او حكومت كند پاسخ نداد و اين نامه را تيمور از آن جهت براي زين العابدين فرستاده بود كه شاه شجاع در وصيت نامه يي كه نوشته و براي تيمور فرستاده بود از آن مرد سخت چنين خواسته بودكه سلطنت فرزندش را به رسميت بشناسد و چون زين العابدين ازاينكار سر باز زد به ناچار تيمور به قصد براندازي او اقدام كرد و شاه يحييرا كه مزورانه با او ساخته و بيعتی كرده بود بر شيراز مسلط ساخت و شاه زين العابدين متواري شد. حافظ كه نفرتي عجيب از تيمور و همچنين از شاه يحيي بخيل مزوّر و حيله گر دردل داشت در سر پيري ودرماندگي با نگاهي به مدعيان حكومت ، باز هم دردل ، جانب شاه متواري را مي گيرد و همانطور كه در اين غزل سروده مي فرمايد :

    در كمينگاه نظر بادل خويشم جنگاست ز ابرو و غمزه او تير كماني به من آر

    يعني من دركناري نشسته و تماشاگر بازي روزگار م و در دل خود به اين نتيجه رسيده ام كه بازهم زين العابدّين بهتر از تيمور است وبه همين سبب در بيت بعدي مي فرمايد اي باد صبا از همان شراب اميدوار كننده يي كه از آن نازه جوان يعني شاه زين العابدين براي من مي آوري چند پيمانه را هم به مخالفين اين شاه متواري بچشان و اگر قبول نكردند آنها هم را به من بده .

    آنچه جاي تأمل دارد اين است كه شاعر بي نظير در سر پيري و ناتواني و فقر ومسكنت بجاي آنكه راهي را كه به نفع زندگاني چند ورزه اوست در پيش گيرد بازهم مصالح شهر و ديارش را از منافع خود بر تر شمرده ، دست به قلم مي برد و در دوري شاه جوان متواري غزل مي گويد ايا مادر تاريخ ادبيات خود ديگر شاعري را به اين آزادگي و علو همت سراغ داريم؟
    ذکر شده از شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

  2. ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
    ای باد صبا از محله آن فلانی ( که نمی خواهم نامش را ببرم) بویی برایم بیاور . من از غم او بیمار و بیحالم برای راحتی جانم از او خبری بیاور.اگرچه این مفهوم این ابیات را بر افراد خاصی اطلاق کرده اند اما آنچه از این اشعار بر ما آید حضرت حافظ در نبودن تازه جوانی که شیفته اوست این غزل را سروده است .
    قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
    بر قلب ما را که ثمری نداشته اکسیر مراد بزن . اکسیر ماده ایست که کیمیاگران به دنبال آن بودند تا فلزات دیگر را به طلا تبدیل کنند . مراد یا هدف را به اکسیر تشبیه کرده است یعنی قلب ما را که نتیجه و ثمری تا به حال نداشته با اکسیر مراد آشنا کن. یعنی به هدفش برسان . هدف چیست؟ داشتن نشانی از خاک خانه دوست.
    در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر
    تشبیه نظر به کمینگاه از آن جهت است که ما از پس یک میدان دید منظره ای را می بینیم . حال در این کمینگاه با دل خود در جنگ هستم دل می گوید بی خیالش شوم اما من نمی خواهم . ای صبا از ابرو و غمزه چشمان یار که مانند کمان و تیر هستند صحبت کن و این تیر و کمان را برای جنگ من با دل بیاور تا آرامش کنم.آری عشق و درک نشانی از یار، دشمن ناامیدی است و عاشق را امیدوار نگه می دارد.
    در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
    من که در فراق یار و دوری و غم ناشی از آن پیر شده ام توای باد صبا یک ساغر می از دست آن تازه جوان برای من بیاور . می نیز نشانه امید به مستی است . تضاد پیر و تازه جوان نشانه این است که با می دوباره امید به جوانی دارم .
    منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان وگر ایشان نستانند روانی به من آر
    مقصود از منکران، منکران و کافران عشق است .می گوید به آنها هم از این باده بنوشان و اگر آنها نمی نوشند آن را هم سریع به من بده . یعنی شدت غم من به حدی است که بیش از همیشه به می نیاز دارم . می برای رفع و درمان غم و اضطراب استفاده می شده و حافظ نیز از می به عنوان سمبل امید برای رفع غم و نگرانی یاد کرده است .
    ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
    ای ساقی وقتی امروز می توان شاد و خوش بود چرا کار را به فردا می اندازی . اگر نمی خواهی امروز شاد باشیم ازدستگاه روزگار دستخطی بیاور که مطمئن باشیم فردایی هست تا بتوانیم خوشی کنیم . یعنی کسی تضمین نکرده که فردایی باشد پس همین امروز اقدام کن.
    دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفت کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
    وقتی حافظ دیشب با ناراحتی می گفت ای صبا بوی خوشی از محله فلانی برایم بیاور، دلم داشت ازشدت غم دستم می رفت.
    در سراسر این غزل غمی توام با امیدواری موج می زند . اشتیاق حافظ برای پیدا کردن نشانی از یار و آمدن روزی برای خوشی حاکی از آن است که حافظ حتی در شرایط سخت سیاسی ، اجتماعی یا عاطفی امیدخود را به فردا از دست نمی دهد هرچند که فردا نامطمئن باشد.حافظ امید را با اطمینان پوچ و بی حاصل برابر نمی داند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا