داستان رستم و اسفندیار
-
بخش ۱۱
ز رستم چو بشنید بهمن سخن روان گشت با موبد پاکتن تهمتن زمانی به ره در بماند زواره فرامرز را…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰
چو بشنید رستم ز بهمن سخن پراندیشه شد نامدار کهن چنین گفت کری شنیدم پیام دلم شد به دیدار تو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹
یکی کوه بد پیش مرد جوان برانگیخت آن باره را پهلوان نگه کرد بهمن به نخچیرگاه بدید آن بر پهلوان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸
سخنهای آن نامور پیشگاه چو بشنید بهمن بیامد به راه بپوشید زربفت شاهنشهی بسر بر نهاد آن کلاه مهی خرامان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۷
بفرمود تا بهمن آمدش پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش بدو گفت اسپ سیه بر نشین بیارای تن را…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶
به شبگیر هنگام بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس چو پیلی به اسپ اندر آورد پای بیاورد چون باد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۵
کتایون چو بشنید شد پر ز خشم به پیش پسر شد پر از آب چشم چنین گفت با فرخ اسنفدیار…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴
به فرزند پاسخ چنین داد شاه که از راستی بگذری نیست راه ازین بیش کردی که گفتی تو کار که…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳
چو بگذشت شب گرد کرده عنان برآورد خورشید رخشان سنان نشست از بر تخت زر شهریار بشد پیش او فرخ…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲
ز بلبل شنیدم یکی داستان که برخواند از گفتهٔ باستان که چون مست باز آمد اسفندیار دژم گشته از خانهٔ…
بیشتر بخوانید »