فردوسی
-
بخش ۵
بگفت این و زان جایگه برگرفت ازان مرز تا روم لشکر گرفت سپهبد طلایه به داراب داد طلایه سنان را…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴
چنان بد که روزی یکی تندباد برآمد غمی گشت زان رشنواد یکی رعد و باران با برق و جوش زمین…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲
چو بیگاه گازر بیامد ز رود بدو جفت او گفت هست این درود که باز آمدی جامهها نیمنم بدین کارکرد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳
به گازر چنین گفت روزی که من همی این نهان دارم از انجمن نجنبد همی بر تو بر مهر من…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱
به بیماری اندر بمرد اردشیر همی بود بیکار تاج و سریر همای آمد و تاج بر سر نهاد یکی راه…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴
گامی پشوتن که دستور بود ز کشتن دلش سخت رنجور بود به پیش جهاندار بر پای خاست چنین گفت کای…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۵
پسر بد مر او را یکی همچو شیر که ساسان همی خواندی اردشیر دگر دختری داشت نامش همای هنرمند و…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳
غمی شد فرامرز در مرز بست ز در دنیا دست کین را بشست همه نامداران روشنروان برفتند یکسر بر پهلوان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲
چو آمد به نزدیکی هیرمند فرستادهای برگزید ارجمند فرستاد نزدیک دستان سام بدادش ز هر گونه چندی پیام چنین گفت…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸
چو شد روزگار تهمتن به سر به پیش آورم داستانی دگر چو گشتاسپ را تیره شد روی بخت بیاورد جاماسپ…
بیشتر بخوانید »