فردوسی
-
بخش ۳۴
سکندر سوی روشنایی رسید یکی بر شد کوه رخشنده دید زده بر سر کوه خارا عمود سرش تا به ابر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۲
بپرسید هرچیز و دریا بدید وزان روی لشکر به مغرب کشید یکی شارستان پیشش آمد بزرگ بدو اندرون مردمانی سترگ…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۳
وزان جایگه شاد لشگر براند بزرگان بیدار دل را بخواند همی رفت تا سوی شهری رسید که آن را میان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۱
چو نزدیکی نرمپایان رسید نگه کرد و مردم بیاندازه دید نه اسپ و نه جوشن نه تیغ و نه گرز…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۹
همی رفت منزل به منزل به راه ز ره رنجه و مانده یکسر سپاه ز شهر برهمن به جایی رسید…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۰
وزان جایگه رفت خورشیدفش بیامد دمان تا زمین حبش ز مردم زمین بود چون پر زاغ سیه گشته و چشمها…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۸
وزان جایگه لشکر اندر کشید دمان تا به شهر برهمن رسید بدان تا ز کردارهای کهن بپرسد ز پرهیزگاران سخن…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۷
همی چاره جست آن شب دیریاز چو خورشید بنمود چینی طراز برافراخت از کوه زرین درفش نگونسار شد پرنیانی بنفش…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۶
چو طینوش گفت سکندر شنید به کردار باد دمان بردمید بدو گفت کای ناکس بیخرد ترا مردم از مردمان نشمرد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۴
بخندید قیدافه از کار اوی ازان مردی و تند گفتار اوی بدو گفت کای خسرو شیرفش به مردی مگردان سر…
بیشتر بخوانید »