فردوسی
-
بخش ۴۳
به بابل همان روز شد دردمند بدانست کامد به تنگی گزند دبیر جهاندیده را پیش خواند هرانچش به دل بود…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴۴
چو آگاه شد لشکر از درد شاه جهان گشت بر نامداران سپاه به تخت بزرگی نهادند روی جهان شد سراسر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴۲
بدانست کش مرگ نزدیک شد بروبر همی روز تاریک شد بران بودش اندیشه کاندر جهان نماند کسی از نژاد مهان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴۱
سکندر سپه را به بابل کشید ز گرد سپه شد هوا ناپدید همی راند یک ماه خود با سپاه ندیدند…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۹
وزان روی لشکر سوی چین کشید سر نامداران به بیرون کشید همی راند منزل به منزل به دشت چهل روز…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴۰
بدان جایگه شاه ماهی بماند پسانگه بجنبید و لشکر براند ازان سبز دریا چو گشتند باز بیابان گرفتند و راه…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۸
ز راه بیابان به شهری رسید ببد شاد کآواز مردم شنید همه بوم و بر باغ آباد بود در مردم…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۶
سوی باختر شد چو خاور بدید ز گیتی همی رای رفتن گزید برهبر یکی شارستان دید پاک که نگذشت گویی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۷
همی رفت یک ماه پویان به راه به رنج اندر از راه شاه و سپاه چنین تا به نزدیک کوهی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳۵
سکندر چو بشنید شد سوی کوه به دیدار بر تیغ شد بیگروه سرافیل را دید صوری به دست برافراخته سر…
بیشتر بخوانید »