فردوسی
-
بخش ۷
کنون بشنو از دخت مهرک سخن ابا گرد شاپور شمشیرزن چو لختی برآمد برین روزگار فروزنده شد دولت شهریار به…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۵
بیامد به شبگیر دستور شاه همی کرد کودک به میدان سپاه یکی جامه و چهر و بالا یکی که پیدا…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴
چو هنگامه زادن آمد فراز ازان کار بر باد نگشاد راز پسر زاد پس دختر اردوان یکی خسروآیین و روشنروان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲
بدانگه که شاه اردوان را بکشت ز خون وی آورد گیتی به مشت بدان فر و اورند شاه اردشیر شده…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳
به دل گفت موبد که بد روزگار که فرمان چنین آمد از شهریار همه مرگ راییم برنا و پیر ندارد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱
به بغداد بنشست بر تخت عاج به سر برنهاد آن دلفروز تاج کمر بسته و گرز شاهان به دست بیاراسته…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۰
وزان جایگه شد سوی جنگ کرم سپاهش همی کرد آهنگ کرم بیاورد لشکر ده و دو هزار جهاندیده و کارکرده…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۱
چو آگاه شد زان سخن هفتواد دلش گشت پردرد و سر پر ز باد بیامد که دژ را کند خواستار…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۹
پراندیشه بود آن شب از کرم شاه چو بنشست خورشید بر جایگاه سپه برگرفت از لب آبگیر سوی پارس آمد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸
به جهرم یکی مرد بد بدنژاد کجا نام او مهرک نوشزاد چو آگه شد از رفتن اردشیر وزان ماندن او…
بیشتر بخوانید »