فردوسی
-
بخش ۶
چو یوز شکاری به کار آمدش بجنبید و رای شکار آمدش یکی بارهای تیزرو بر نشست به هامون خرامید بازی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴
ز پیش سواران چو ره برگرفت سوی خان بیبر به راهام تفت بزد در بگفتا که بیشهریار بماندم چو او…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳
چنان بد که روزی به نخچیر شیر همی رفت با چند گرد دلیر بشد پیر مردی عصایی به دست بدو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲
دگر روز چون بردمید آفتاب ببالید کوه و بپالود خواب به نزدیک منذر شدند این گروه که بهرام شه بود…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۷
چو بهرام و خسرو به هامون شدند بر شیر با دل پر از خون شدند چو خسرو بدید آن دو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱
چو بر تخت بنشست بهرام گور برو آفرین کرد بهرام و هور پرستش گرفت آفریننده را جهاندار و بیدار و…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۶
گذشت آن شب و بامداد پگاه بیامد نشست از بر گاه شاه فرستاد و ایرانیان را بخواند ز روز گذشته…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۵
چنین گفت بهرام کای مهتران جهاندیده و کارکرده سران همه راست گفتید و زین بترست پدر را نکوهش کنم در…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳
خود و شاه بهرام با رایزن نشستند و گفتند بیانجمن سخنشان بران راست شد کز یمن به ایران خرامند با…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴
چنین گفت بهرام کای مهتران جهاندیده و سالخورده سران پدر بر پدر پادشاهی مراست چرا بخشش اکنون برای شماست به…
بیشتر بخوانید »