بالا شجری لب شکر و دل حجری زنجیر سری، سیمبری رشک پری چون برگذری درنگری دل ببری چشمت مرساد سخت…
بیشتر بخوانید »با قلاشان چو رد نهادی پائی در عشق چو پخت جان تو سودائی رنجه مشو و به هیچ جائی مگریز…
بیشتر بخوانید »با صورت دین صورت زردشت کشی چون خر نخوری نبات و بر پشت کشی گر آینه زشتی ترا بنماید دیوانه…
بیشتر بخوانید »با زهره و با ماه اگر انبازی رو خانه ز ماه ساز اگر میسازی بامی که به یک لگد فرو…
بیشتر بخوانید »بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی…
بیشتر بخوانید »با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت شدهای میدانی دل گفت مرا سخن غلط میرانی من…
بیشتر بخوانید »با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی چون گل باید که بیتکلف خندی فرقست میان عشق کز جان خیزد یا آنچه…
بیشتر بخوانید »با بیخبران اگر نشستی بردی با هشیاران اگر نشستی مردی رو صومعه ساز همچو زر در کوره از کوره اگر…
بیشتر بخوانید »این نیست ره وصل که پنداشتهای این نیست جهان جان که بگذاشتهای آن چشمه که خضر خورد از او آب…
بیشتر بخوانید »ای عشرت نیست گشته هستک شدهای وی عابد پیر بتپرستک شدهای غم نیست اگرچه تنگدستک شدهای از کوزهٔ سر فراخ…
بیشتر بخوانید »
