خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر پنجم

دفتر پنجم

بخش ۱۷۸ – مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعت‌گری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی انا اعلمکم بالله و اخشیکم لله و قال الله تعالی انما یخشی الله من عباده العلما

من کی آرم رحم خلم آلود را ره نمایم حلم علم‌اندود را صد هزاران صفع را ارزانیم گر زبون صفعها گردانیم من چه گویم پیشت اعلامت کنم یا که وا یادت دهم شرط کرم آنچ معلوم تو نبود چیست آن وآنچ یادت نیست کو اندر جهان ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن که فراموشی کند بر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۷ – تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون

نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان چرخ گویی شد پی آن صولجان ضربت فرعون ما را نیست ضیر لطف حق غالب بود بر قهر غیر گر بدانی سر ما را ای مضل می‌رهانیمان ز رنج ای کوردل هین بیا زین سو ببین کین ارغنون می‌زند یا لیت قومی یعلمون داد ما را داد حق فرعونیی نه چو فرعونیت و ملکت فانیی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۶ – قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی

پس ایاز مهرافزا بر جهید پیش تخت آن الغ سلطان دوید سجده‌ای کرد و گلوی خود گرفت کای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت ای همایی که همایان فرخی از تو دارند و سخاوت هر سخی ای کریمی که کرمهای جهان محو گردد پیش ایثارت نهان ای لطیفی که گل سرخت بدید از خجالت پیرهن را بر درید از غفوری …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۵ – تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را

گفت ایاز ای مهتران نامور امر شه بهتر به قیمت یا گهر امر سلطان به بود پیش شما یا که این نیکو گهر بهر خدا ای نظرتان بر گهر بر شاه نه قبله‌تان غولست و جادهٔ راه نه من ز شه بر می‌نگردانم بصر من چو مشرک روی نارم با حجر بی‌گهر جانی که رنگین سنگ را برگزیند پس نهد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۴ – رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلط‌افکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد

ای ایاز اکنون نگویی کین گهر چند می‌ارزد بدین تاب و هنر گفت افزون زانچ تانم گفت من گفت اکنون زود خردش در شکن سنگها در آستین بودش شتاب خرد کردش پیش او بود آن صواب ز اتفاق طالع با دولتش دست داد آن لحظه نادر حکمتش یا به خواب این دیده بود آن پر صفا کرده بود اندر بغل …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۳ – دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه

شاه روزی جانب دیوان شتافت جمله ارکان را در آن دیوان بیافت گوهری بیرون کشید او مستنیر پس نهادش زود در کف وزیر گفت چونست و چه ارزد این گهر گفت به ارزد ز صد خروار زر گفت بشکن گفت چونش بشکنم نیک‌خواه مخزن و مالت منم چون روا دارم که مثل این گهر که نیاید در بها گردد هدر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۲ – بیان آنک نحن قسمنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود

گر بدش سستی نری خران بود او را مردی پیغامبران ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری هست مردی و رگ پیغامبری نری خر گو مباش اندر رگش حق همی خواند الغ بگلربگش مرده‌ای باشم به من حق بنگرد به از آن زنده که باشد دور و رد مغز مردی این شناس و پوست آن آن برد دوزخ برد این در …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۱ – عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد

شاه با خود آمد استغفار کرد یاد جرم و زلت و اصرار کرد گفت با خود آنچ کردم با کسان شد جزای آن به جان من رسان قصد جفت دیگران کردم ز جاه بر من آمد آن و افتادم به چاه من در خانهٔ کسی دیگر زدم او در خانهٔ مرا زد لاجرم هر که با اهل کسان شد فسق‌جو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۷۰ – فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت

زن چو عاجز شد بگفت احوال را مردی آن رستم صد زال را شرح آن گردک که اندر راه بود یک به یک با آن خلیفه وا نمود شیر کشتن سوی خیمه آمدن وان ذکر قایم چو شاخ کرگدن باز این سستی این ناموس‌کوش کو فرو مرد از یکی خش خشت موش رازها را می‌کند حق آشکار چون بخواهد رست …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۹ – خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک

زن بدید آن سستی او از شگفت آمد اندر قهقهه خنده‌ش گرفت یادش آمد مردی آن پهلوان که بکشت او شیر و اندامش چنان غالب آمد خندهٔ زن شد دراز جهد می‌کرد و نمی‌شد لب فراز سخت می‌خندید هم‌چون بنگیان غالب آمد خنده بر سود و زیان هرچه اندیشید خنده می‌فزود هم‌چو بند سیل ناگاهان گشود گریه و خنده غم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۸ – آمدن خلیفه نزد آن خوب‌روی برای جماع

آن خلیفه کرد رای اجتماع سوی آن زن رفت از بهر جماع ذکر او کرد و ذکر بر پای کرد قصد خفت و خیز مهرافزای کرد چون میان پای آن خاتون نشست پس قضا آمد ره عیشش ببست خشت و خشت موش در گوشش رسید خفت کیرش شهوتش کلی رمید وهم آن کز مار باشد این صریر که همی‌جنبد بتندی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۷ – حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز می‌گردد کی غیر این نمی‌بینیم

حجتش اینست گوید هر دمی گر بدی چیزی دگر هم دیدمی گر نبیند کودکی احوال عقل عاقلی هرگز کند از عقل نقل ور نبیند عاقلی احوال عشق کم نگردد ماه نیکوفال عشق حسن یوسف دیدهٔ اخوان ندید از دل یعقوب کی شد ناپدید مر عصا را چشم موسی چوب دید چشم غیبی افعی و آشوب دید چشم سر با چشم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۶ – پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت

چند روزی هم بر آن بد بعد از آن شد پشیمان او از آن جرم گران داد سوگندش کای خورشیدرو با خلیفه زینچ شد رمزی مگو چون ندید او را خلیفه مست گشت پس ز بام افتاد او را نیز طشت دید صد چندان که وصفش کرده بود کی بود خود دیده مانند شنود وصف تصویرست بهر چشم هوش صورت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۵ – ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود

چون رسول آمد به پیش پهلوان داد کاغذ اندرو نقش و نشان بنگر اندر کاغذ این را طالبم هین بده ورنه کنون من غالبم چون رسول آمد بگفت آن شاه نر صورتی کم گیر زود این را ببر من نیم در عهد ایمان بت‌پرست بت بر آن بت‌پرست اولیترست چونک آوردش رسول آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش آن زمان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۴ – صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض

مر خلیفهٔ مصر را غماز گفت که شه موصل به حوری گشت جفت یک کنیزک دارد او اندر کنار که به عالم نیست مانندش نگار در بیان ناید که حسنش بی‌حدست نقش او اینست که اندر کاغذست نقش در کاغذ چو دید آن کیقباد خیره گشت و جام از دستش فتاد پهلوانی را فرستاد آن زمان سوی موصل با سپاه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۳ – حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون می‌اندازی به خندق باری به یک‌بار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم

آن یکی بودش به کف در چل درم هر شب افکندی یکی در آب یم تا که گردد سخت بر نفس مجاز در تانی درد جان کندن دراز با مسلمانان بکر او پیش رفت وقت فر او وا نگشت از خصم تفت زخم دیگر خورد آن را هم ببست بیست کرت رمح و تیر از وی شکست بعد از آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۲ – حکایت عیاضی رحمه‌الله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر می‌درانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت

گفت عیاضی نود بار آمدم تن برهنه بوک زخمی آیدم تن برهنه می‌شدم در پیش تیر تا یکی تیری خورم من جای‌گیر تیر خوردن بر گلو یا مقتلی در نیابد جز شهیدی مقبلی بر تنم یک جایگه بی‌زخم نیست این تنم از تیر چون پرویز نیست لیک بر مقتل نیامد تیرها کار بخت است این نه جلدی و دها چون …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۱ – نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی

قوم گفتندش به پیکار و نبرد با چنین زهره که تو داری مگرد چون ز چشم آن اسیر بسته‌دست غرقه گشتی کشتی تو در شکست پس میان حملهٔ شیران نر که بود با تیغشان چون گوی سر کی توانی کرد در خون آشنا چون نه‌ای با جنگ مردان آشنا که ز طاقاطاق گردنها زدن طاق‌طاق جامه کوبان ممتهن بس تن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۶۰ – وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دست‌بوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده هم‌چون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان می‌دانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون

رفت یک صوفی به لشکر در غزا ناگهان آمد قطاریق و وغا ماند صوفی با بنه و خیمه و ضعاف فارسان راندند تا صف مصاف مثقلان خاک بر جا ماندند سابقون السابقون در راندند جنگها کرده مظفر آمدند باز گشته با غنایم سودمند ارمغان دادند کای صوفی تو نیز او برون انداخت نستد هیچ چیز پس بگفتندش که خشمینی چرا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۹ – وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت

خواجه‌ای بودست او را دختری زهره‌خدی مه‌رخی سیمین‌بری گشت بالغ داد دختر را به شو شو نبود اندر کفائت کفو او خربزه چون در رسد شد آبناک گر بنشکافی تلف گردد هلاک چون ضرورت بود دختر را بداد او بناکفوی ز تخویف فساد گفت دختر را کزین داماد نو خویشتن پرهیز کن حامل مشو کز ضرورت بود عقد این گدا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۸ – نواختن سلطان ایاز را

ای ایاز پر نیاز صدق‌کیش صدق تو از بحر و از کوهست بیش نه به وقت شهوتت باشد عثار که رود عقل چو کوهت کاه‌وار نه به وقت خشم و کینه صبرهات سست گردد در قرار و در ثبات مردی این مردیست نه ریش و ذکر ورنه بودی شاه مردان کیر خر حق کرا خواندست در قرآن رجال کی بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۷ – تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهمان‌نوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه

هر دمی فکری چو مهمان عزیز آید اندر سینه‌ات هر روز نیز فکر را ای جان به جای شخص دان زانک شخص از فکر دارد قدر و جان فکر غم گر راه شادی می‌زند کارسازیهای شادی می‌کند خانه می‌روبد به تندی او ز غیر تا در آید شادی نو ز اصل خیر می‌فشاند برگ زرد از شاخ دل تا بروید …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۶ – حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند

آن یکی را بیگهان آمد قنق ساخت او را هم‌چو طوق اندر عنق خوان کشید او را کرامتها نمود آن شب اندر کوی ایشان سور بود مرد زن را گفت پنهانی سخن که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن پستر ما را بگستر سوی در بهر مهمان گستر آن سوی دگر گفت زن خدمت کنم شادی کنم سمع و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۵ – تمثیل تن آدمی به مهمان‌خانه و اندیشه‌های مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشه‌های غم و شادی چون شخص مهمان‌دوست غریب‌نواز خلیل‌وار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و ممن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی

هست مهمان‌خانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید دوان هین مگو کین مانند اندر گردنم که هم اکنون باز پرد در عدم هرچه آید از جهان غیب‌وش در دلت ضیفست او را دار خوش

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۴ – دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست

این سخن از حد و اندازه‌ست بیش ای ایاز اکنون بگو احوال خویش هست احوال تو از کان نوی تو بدین احوال کی راضی شوی هین حکایت کن از آن احوال خوش خاک بر احوال و درس پنج و شش حال باطن گر نمی‌آید بگفت حال ظاهر گویمت در طاق وجفت که ز لطف یار تلخیهای مات گشت بر جان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۳ – تفسیر این آیت که و ان الدار الاخره لهی الحیوان لوکانوا یعلمون کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زنده‌اند و سخن‌گوی و سخن‌شنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدنیا جیفه و طلابها کلاب و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی

آن جهان چون ذره ذره زنده‌اند نکته‌دانند و سخن گوینده‌اند در جهان مرده‌شان آرام نیست کین علف جز لایق انعام نیست هر که را گلشن بود بزم و وطن کی خورد او باده اندر گولخن جای روح پاک علیین بود کرم باشد کش وطن سرگین بود بهر مخمور خدا جام طهور بهر این مرغان کور این آب شور هر که …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۲ – باز جواب گفتن آن امیر ایشان را

گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم من چنان خواهم که هم‌چون یاسمین کژ همی‌گردم چنان گاهی چنین وارهیده از همه خوف و امید کژ همی‌گردم بهر سو هم‌چو بید هم‌چو شاخ بید گردان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست آنک خو کردست با شادی می این خوشی را کی …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۱ – دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد

آن شفیعان از دم هیهای او چند بوسیدند دست و پای او کای امیر از تو نشاید کین کشی گر بشد باده تو بی‌باده خوشی باده سرمایه ز لطف تو برد لطف آب از لطف تو حسرت خورد پادشاهی کن ببخشش ای رحیم ای کریم ابن الکریم ابن الکریم هر شرابی بندهٔ این قد و خد جمله مستان را بود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۵۰ – جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خورده‌ام کی سزای او را بدهم

میر گفت او کیست کو سنگی زند بر سبوی ما سبو را بشکند چون گذر سازد ز کویم شیر نر ترس ترسان بگذرد با صد حذر بندهٔ ما را چرا آزرد دل کرد ما را پیش مهمانان خجل شربتی که به ز خون اوست ریخت این زمان هم‌چون زنان از ما گریخت لیک جان از دست من او کی برد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۹ – قصد انداختن مصطفی علیه‌السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است

مصطفی را هجر چون بفراختی خویش را از کوه می‌انداختی تا بگفتی جبرئیلش هین مکن که ترا بس دولتست از امر کن مصطفی ساکن شدی ز انداختن باز هجران آوریدی تاختن باز خود را سرنگون از کوه او می‌فکندی از غم و اندوه او باز خود پیدا شدی آن جبرئیل که مکن این ای تو شاه بی‌بدیل هم‌چنین می‌بود تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۸ – حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را

شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۷ – رفتن امیر خشم‌آلود برای گوشمال زاهد

میر چون آتش شد و برجست راست گفت بنما خانهٔ زاهد کجاست تا بدین گرز گران کوبم سرش آن سر بی‌دانش مادرغرش او چه داند امر معروف از سگی طالب معروفی است و شهرگی تا بدین سالوس خود را جا کند تا به چیزی خویشتن پیدا کند کو ندارد خود هنر الا همان که تسلس می‌کند با این و آن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۶ – حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پاره‌ای در دزد

آن ضیاء دلق خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ بود کوته‌قد و کوچک هم‌چو فرخ گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون این ضیا اندر ظرافت بد فزون او بسی کوته ضیا بی‌حد دراز بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز زین برادر عار و ننگش آمدی آن ضیا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۵ – حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه‌السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد

بود امیری خوش دلی می‌باره‌ای کهف هر مخمور و هر بیچاره‌ای مشفقی مسکین‌نوازی عادلی جوهری زربخششی دریادلی شاه مردان و امیرالمؤمنین راه‌بان و رازدان و دوست‌بین دور عیسی بود و ایام مسیح خلق دلدار و کم‌آزار و ملیح آمدش مهمان بناگاهان شبی هم امیری جنس او خوش‌مذهبی باده می‌بایستشان در نظم حال باده بود آن وقت ماذون و حلال باده‌شان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۴ – حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کو

بود مردی کدخدا او را زنی سخت طناز و پلید و ره‌زنی هرچه آوردی تلف کردیش زن مرد مضطر بود اندر تن زدن بهر مهمان گوشت آورد آن معیل سوی خانه با دو صد جهد طویل زن بخوردش با کباب و با شراب مرد آمد گفت دفع ناصواب مرد گفتش گوشت کو مهمان رسید پیش مهمان لوت می‌باید کشید گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۳ – حکایت آن مذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد

یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوتها دراز او ستیزه کرد و پس بی‌احتراز گفت در کافرستان بانگ نماز خلق خایف شد ز فتنهٔ عامه‌ای خود بیامد کافری با جامه‌ای شمع و حلوا با چنان جامهٔ لطیف هدیه آورد و بیامد چون الیف پرس پرسان کین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۲ – حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را

بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنک دارد شیخ عالم بایزید من ندارم طاقت آن تاب آن که آن فزون آمد ز کوششهای جان گرچه در ایمان و دین ناموقنم لیک در ایمان او بس …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۱ – فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحه و موعظه یابند

سر چارق را بیان کن ای ایاز پیش چارق چیستت چندین نیاز تا بنوشد سنقر و بک یا رقت سر سر پوستین و چارقت ای ایاز از تو غلامی نور یافت نورت از پستی سوی گردون شتافت حسرت آزادگان شد بندگی بندگی را چون تو دادی زندگی مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۴۰ – حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زد

واعظی بد بس گزیده در بیان زیر منبر جمع مردان و زنان رفت جوحی چادر و روبند ساخت در میان آن زنان شد ناشناخت سایلی پرسید واعظ را به راز موی عانه هست نقصان نماز گفت واعظ چون شود عانه دراز پس کراهت باشد از وی در نماز یا به آهک یا ستره بسترش تا نمازت کامل آید خوب و …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۹ – گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را

ابلهان گفتند مجنون را ز جهل حسن لیلی نیست چندان هست سهل بهتر از وی صد هزاران دلربا هست هم‌چون ماه اندر شهر ما گفت صورت کوزه است و حسن می می خدایم می‌دهد از نقش وی مر شما را سرکه داد از کوزه‌اش تا نباشد عشق اوتان گوش کش از یکی کوزه دهد زهر و عسل هر یکی را …

بیشتر بخوانید »