خانه | دیوان حافظ | غزلیات | غزل ۴۸۸- سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

غزل ۴۸۸- سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی گفت بازآی که دیرینه این درگاهی
همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
سر ما و در میخانه که طرف بامش به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
تو دم فقر ندانی زدن از دست مده مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار عملت چیست که فردوس برین می‌خواهی

غزل ۴۸۸

درباره حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است او از مهمترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به‌محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.

۲ دیدگاه

  1. معاني لغات غزل (488)

    هاتف: فرشته اي كه ديده نشود و صداي او شنيده شود و در اصطلاح عرفا داعي حقيقت كه در دل سالك تجلي كند.

    ميخانه: خانه اي كه شراب مي فروشند و در اصطلاح عرفا به خانه پير و مراد و مرشد اطلاق مي شود.

    به دولتخواهي: به خاطر دولت و نيك بختي و خير انديشي.

    بازآي: برگرد.

    ديرينه: (صفت جانشين موصوف) قديم و كهن، يار و مشتري و آشنا.

    جم: جمشيد.

    جرعه ما كش: قدري از باده جام ما را بنوش.

    پرتو: نوري كه از منبع نور بازتاب دارد، فروغ.

    جام جهان بين: جام جمشيد كه مي گويند با نظاره درآن هفت كشور خود را به رأي العين مشاهده مي كرد.

    بر در ميكده: كنار در ورودي ميكده.

    رندان قلندر: درويشان وارسته از تعلقات ظاهري.

    ستانند: بستانند، به رسم امانت تحويل گيرند.

    دهند: باز دهند، ببخشند، امانت را به صاحب آن در موقع رفتن پس دهند.

    افسر: تاج.

    تارُك: قلّه، فرق سر، بالاترين نقطه جسم مرتفع.

    منصب: مقام و مرتبت.

    صاحب جاهي: صاحب منصبي.

    طرف: گوشه.

    بر شد: بالا رفت.

    قطع: بريدن، بريدن راه، كنايه از طي كردن، پيمودن.

    مرحله: مسافتي كه در قديم كاروانان در يك روز طي مي كرده و به نام يك منزل مشهور بوده است.

    خضر: خضر نبي! كه پس از نوشيدن آب حيات عمر جاويد يافته و راهنماي مسافران سرگشته و گمشده در بيابانهاست.

    ظلمات: تاريكي ها، كنايه از شهر ظلمات كه خضر در آن به آب حيات دست يافت.

    فقر: درويشي و خرسندي و در اصطلاح عرفا، نيازمندي به حق و بي نيازي از خلق.

    ماه تا ماهي: اوج آسمان تا عمق دريا.

    دم زدن: 1- نفس زدن، 2- صحبت كردن، 3- لاف زدن.

    تو دَمِ فقر نداني زدن: تو لاف درويشي و تجرد و انقطاع از دنيا را نمي تواني بزني.

    مسند: كرسي، جايگاه صدارت، مقام و پايه.

    مجلس تورانشاهي: جلسه رسمي وزارتي تورانشاه.

    خام طمع: آنكه طمع هاي محال و غيرعملي در سر مي پروراند.

    مزدش دو جهان مي خواهي: به پاداش آن هم دنيا و هم آخرت را آرزو مي كني.

    معاني ابيات غزل (488)

    (1) به هنگام سحر، فرشته ندا دهنده و پيغام آور ميخانه از راه خيرانديشي مرا ندا داد كه به ميخانه بازگرد زيرا تو از وابستگان قديمي اين درگاه مي باشي.

    (2) مانند جمشيد از شراب ما قدري بنوش تا فروغ جام جهان بين (ساغر) تو را از اسرار دو دنيا آگاه سازد.

    (3) 1- در كنار در ميخانه درويشان سالك و وارسته اي هستند كه از هركس اراده كنند تاج شاهي را گرفته و به هركس كه خواهند مي بخشند …

    2- در كنار در ميخانه درويشان زيرك و وارسته اي هستند كه (به هنگام ورود) تاج از پادشاهان گرفته و (به هنگام خروج) باز پس مي دهند …

    (4) آنها بر روي خشت و پاي بر فرق هفت سياره دارند. نيروي توانايي و درجه بلند پايگي آنها را نگاه كن.

    (5) اين سَرِ ما و خاك درِ ميخانه كه گوشه بامش با همه كوتاهي ديوار آن سر به فلك بركشيده است.

    (6) اين مرحله و منزل را بدون راهنمايي خضر طي مكن و از خطر گمراهي بترس چرا كه اين راه از درون ظلمات و تاريكي ها مي گذرد.

    (7) اگر پادشاهي كشور درويشي و خرسندي را به تو ببخشايند، كوچكترين حوزه فرمانروايي تو از اوج ماه تا قعر درياها خواهد بود.

    (8) تو قادر به اينكه از درويشي و خرسندي سخن گفته و لاف فقر بزني، نيستي. بي سبب مقام خواجگي و سروري خود را در مجلس وزارتي تورانشاهي از دست فرو مگذار.

    (9) اي حافظ طمع كار كه خيال هاي محال در سر مي پروراني از آنچه شرح آن داده شد خجالت بكش. تو چه كار كرده اي كه در ازاء آن نعمت هاي دو جهان را آرزو مي كني.

    شرح ابيات غزل(488)

    وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن

    بحر غزل: رمل مثمّن مخبون اصلم

    ٭

    همام تبريزي:

    مي كند بوي تو با باد صبا همراهي خلق را مي دهد از بوي بهشت آگاهي

    ٭

    اين غزل عارفانه 9 بيتي كه درهفت بيت اول آن مراحل عرفان و قدر و مقام واقعي عارفان بازگو گرديده، در زمان حكومت شاه شجاع و صدارت تورانشاه وزير سروده شده و مفاد دو بيت آخر آن دلالت بر اين دارد كه خواجه تورانشاه يا علي الظاهر و با با ميل باطن، به درويشي تظاهر و يا تمايل نشان مي داده و از اين رو حافظ به او اندرز مي دهد كه اين كار، كار تو نيست و بهتر است كه بر همان امر و كرسي صدارت خود دلگرم و مشغول باشي و به كنايه به او تفهيم مي كند كه آخر تو از عالم درويشي و فقر چه نشان و علامت در خود سراغ داري كه هم رياست دنيا و هم رستگاري آخرت، هر دو را طمع مي كني؟

    اينك براي آنكه هرچه بهتر به حُسن سليقه حافظ در اين غزل پي برده شود نگاهي گذرا بر ابيات اين غزل مي اندازيم. شاعر در چهار بيت اول غزل از قول هاتف يعني سروش غيبي، سخناني را بازگو مي كند.

    هاتف يا سروش غيبي كه صداي او شنيده و خودش ديده نمي شود به مانند جبرييل با كسي صحبت مي‌كند كه از اولياء الله و قابل باشد و اينكه حافظ در اين غزل با شهامت هرچه تمام تر چنين ادعايي را دارد نبايد به حساب مضمون شعر و هنر شاعري گذاشت. ما شعراي فاضل و عارف زيادي داشته ايم و اين تنها حافظ است كه به حق مدعي ارتباط با عالم بالاست و بازگويي اين مطلب از ايمان واقعي و شهامت او سرچشمه مي گيرد و به همين دليل سخنانش در طيّ قرون و اعصار به دل نشسته و مورد قبول خاص و عام واقع گرديده است.

    شاعر از قول فرشته غيبي چنين مي گويد: او به من گفت تو از ياران قديمي و سابقه دار و شناخته شده اين درگاه و ميخانه عشقي به سوي ما بيا و از ساغر عشق جرعه اي بنوش تا مانند جمشيد كه نخستين انساني است كه با اهورامزدا گفت و شنود داشت (ونديداد) تو هم از اسرار دو جهان آگاه شوي و بدانكه بر درِ اين ميخانه عشق عارفان خاكسار و درويشان قلندري نشسته اند كه در عين بي اعتنايي به ذخاير دنيوي، توانايي دادن و باز پس گرفتن تاج شاهي به شاهان را دارند. اين قوم در عين حال كه بالينشان خاك و خشت است پاي همت بر سر هفت سياره نهاده و واجد چنين مقام و منزلتي شده اند.

    آنگاه شاعر در بيت پنجم خود را تسليم گفته فرشته غيبي كرده و مي فرمايد: خاك درگاه چنين ميخانه‌اي كه گوشه بام و ديوار كوتاهش سر به فلك مي سايد، از اين پس سجده گاه سر من خواهد بود.

    روي سخن در ابيات 6، 7 و 8 در باطن امر به تورانشاه وزير بر مي‌گردد به اين معنا كه شاعر پس از آنكه شمّه مختصري از عشق و عرفان و مقام واقعي عارف را بازگو مي كند، خطاب به تورانشاه مي گويد، حال اگر تو مايلي كه در اين راه گام نهي، با مشورت و راهنمايي پير و مرشدي دل آگاه اقدام كن و اگر در اين راه به توفيق دست يافتي ان وقت خواهي ديد كه كمترين حوزه حكومت و اقتدار تو از ماه آسمان تا عمق درياهاست.

    توضيحاً قدما معتقد بر اين بودند كه كره زمين بر روي شاخ گاو نري نهاده شده و آن گاو بر پشت ماهي سوار و آن ماهي در درياي بي كران عظيمي شناور است.

    اجمالاً از آنجا كه چنين تشخيص مي دهد كه منظوز تورانشاه از تظاهر به صوفي گري بهره برداري سياسي است، در بيت هشتم صراحتاً به او مي گويد اين كار از عهده تو بر نمي‌آيد و چه بهتر كه به همان امر وزارت خود مشغول باشي. شاعر به منظور حفظ شئون مقام وزارت تورانشاه علي الظاهر خطاب به خود و در باطن او را مخاطب مي سازد و در مقطع كلام نيز از صنعت التفات بهره جسته و به او مي گويد اي تورانشاه خام طمع خجالت بكش. كدام كار تو به كار عارفان شباهت دارد كه طمع خواجگيِ هر دو جهان را در سر داري!
    شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

  2. تضمین این غزل (مسمط مخمس)
    خبرم از تو نگارا نبود افواهي
    واثقم بر تو و لطفت زره آگاهي
    همه شب را نگرانم كه دلا گمراهي
    سحرم هاتف ميخانه بدولت خواهي
    ……… گفت باز آي كه ديرينه ي اين درگاهي
    توتيا بر كش ازين در بدو چشم نگران
    چاره ي لشگر غم چيست؟ دلا رطل گران
    كيميائيست كزان عالم غيبست عيان
    همچو جم جرعه ي ما كش كه زسرّ دو جهان
    …………. پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي
    بعد آن مسكن خود دير مغان بگزيني
    گر شهي فقر پرستي و ره مسكيني
    جز محبت تو نيابي به ثمر آئيني
    بر در ميكده رندان قلندر بيني
    ……..كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
    سايه انداز خلايق همه چون مرغ هماي
    جملگي بر سر احرار جهان بار خداي
    بي نياز از دو جهان فقر صفت امن قباي
    خشت زير سر وبر تارك هفت اختر پاي
    ………… دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي
    زخرابات مغان مي طلبم انعامش
    عقل از راه صفا بسته همي احرامش
    لب ما تشنه ي آن باده ي آتش فامش
    سر ما و در ميخانه و طرف بامش
    ………….. بر فلك بر شد و ديوار بدين كوتاهي
    لم يكن بيّنه اي گشت صحف را چو زبُن
    كس ندانست وندارد خبر از علم لدُن
    ليك هر گوش نباشد حَرَم كنه سُخـُن
    قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكـُن
    ………….. ظلماتست بترس از خطر گمراهي
    جان عُلوي زهوس خيمه برافراشت بِـگِل
    به چه ارزد زستم چاه زنخدان چـِگِل
    مكنت و جاه جهان از دل خود نيك بهل
    اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل
    ………… كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهي
    تـُرك غارتگر دل ازچه شدي نازك خوي
    كار تونيست غم دنيي دون رامش جوي
    تكيه بر عيش بزن لب بلب يار وسبوي
    تو دم از فقر نداني زدن از دست مشوي
    ………… مسند خواجگي و مجلس تورانشاهي
    “رافض” ار مي طلبي قصر بهشتي و نگار
    گل رخ سرو قد و سيم تن لاله عذار
    دست از جمله ي تلبيس و تباهي بردار
    حافظ خام طمع شرمي ازين قصه بدار
    …….. عملت چيست؟ كه فردوس برين ميخواهي

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.