خانه | دیوان حافظ | غزلیات | غزل 003- اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
غزل 003- اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

غزل 003- اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

نستعلیق نسخه pdf
علامه قزوینی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 
شاملو

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را.

بده ساقی می باقی، که در جنت نخواهی یافت

کنار  آب رکن آباد و گلگشت مصلا را.

فغان! کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر دل، که ترکان خوان یغما را!

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را!

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است –

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟

بدم گفتی و خرسندم. عفاک الله! کرم کردی!

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را.

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند، پند پیر دانا را:

حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جوی

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را.

غزل گفتی و در سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را.

الهی قمشه‌ای

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

بآب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 
شرح غزل

وزن غزل: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

۱ اگر آن معشوق نکوروی شیرازی رضای خاطر ما را به دست آورد؛ شهرهای سمرقند و بخارا را به عنوان هدیه تقدیم خال سیاهش می‌کنم.

ترک: در زبان فارسی سمبول معشوق زیباست و ترک شیرازی یعنی زیباروی شیرازی.

خال هندو را به دو گونه می‌توان معنی کرد: یکی خالی که به رسم هندوان برگونه می‌گذارند و دیگر خالی که مثل هندو، سیاه است و بیشتر همین معنی مراد است.

سمرقند و بخارا از شهرهای عمده ترکستانند که در دوران‌های اسلامی به آبادانی و ثروت و داشتن مردم خوبروی شهرت داشتند.

حاصل معنی اینکه اگر آن محبوب شیرازی به تمنیات دل من تسلیم شود، در برابر خال سیاه او، که نقطه کوچکی از مجموعه زیبایی‌های اوست، شهرهای سمرقند و بخارا را تقدیم او می‌کنم.

در بعضی روایات تاریخ آمده که در ملاقاتی که میان امیرتیمور و خواجه حافظ در شیراز صورت گرفته، موضوع این بیت از جانب فاتح مطرح و مورد اعتراض واقع شده است. نخستین بار دولتشاه سمرقندی سمرقندی[۱] داستان این ملاقات را نوشت. دکتر غنی آن را رد نمیک‌ند و می‌گوید«اگر راست بدانیم و امر تاریخی بشماریم و مثل غالب قصه‌هایی که از روی مضامین غزل‌های خواجه ساخته شده است نباشد، باید فرض کنیم که در اواخر همین سال هفتصد و هشتاد و نه واقع شده است. علی بن الحسین الواعظ الکاشفی المشتهر به البیهقی در کتاب لطائف الطائف که در سال نهصد و سی و نه به نام شاه محمد سلطان تصنیف نموده در باب نهم … می‌گوید «چون امیر تیمور ولایت فارس را مسخرکرد و به شیراز آمد و شاه منصور را بکشت، خواجه حافظ شیرازی را طلبید واو همیشه منزوی بود و به فقر و فاقه می‌گذرانید. سید زین‌العابدین جنابذی که نزد امیر تیمور قربی تمام داشت و مرید خواجه حافظ بود، او را به ملازمت امیر تیمور آورد. امیر دید که آثار فقر و ریاضت بر او ظاهر است. گفت ای حافظ من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کرده تا سمرقند و بخار ا را معمور کردم و تو به یک خال هندی می‌بخشی…. خواجه حافظ گفت، از این بخشندگی‌هاست که بدین فقر و فاقه افتاده‌ام. امیر تیمور خندید و برای حضرت خواجه وظیفه لایق تعیین کرد.» در هر حال دلیلی بر تکذیب این قضیه نداریم، بلکه قرائن و مؤیداتی نیز موجود است.[۲]

در مجمل فصیحی[۳] آمده است که تیمور دو بار شیراز را به تصرف آورد. یک باردر ۷۸۹ ق؛ یعنی سه سال پیش از مرگ حافظ و بار دوم در ۷۹۵ ق یعنی سه سال بعد از مرگ حافظ. به این حساب ملاقات تیمور با حافظ باید در سال ۷۸۹ ق انجام شده باشد.

۲ ساقی آن چه از می در شیشه باقی مانده به من بده؛ زیرا صفای کناب آب رکناباد و گردش شادمانه مصلا را در بهشت نخواهی یافت.

می باقی: یعنی باقیمانده می چنانکه در این بیت خواجو:

شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی                   بریز خون صراحی بیار باده باقی[۴]

رکناباد: «یا آب رکنی یا آب رکن الدوله، قناتی است که در حدود ۸ کیلومتری شیراز از دامنه کوه بَمو سرچشمه می‌گیرد. این قنات در سال ۳۳۸ هجری قمری در یک فرسنگ و نیمی شیراز توسط رکن‌الدوله احداث شد. آب آن در تنگ الله اکبر حدود یک و نیم کیلومتری شیراز آفتابی می‌شده است. این آب دشت مصلا را آبیاری می‌کرده است… آب رکن آباد بتدریج خشکیده است و امروز بیش از رشته باریکی نیست[۵]

گلگشت: مرحوم مینوی معتقد بود که گلگشت معنای درستی ندارد و این کلمه غلط خواندة گلکشت است و جوکِشت و گندم کِشت را شاهد بر صحت نظر خود می‌آورد. دکتر خانلری[۶] نیز این نظر را تأیید می‌کند. به گمان نگارنده، لفظ گل گرچه اسم است ولی به اعتبار اوصاف خود گاهی صفت واقع می‌شود. چنانکه در ترکیبات گلبانگ و گلخند ….. دیده می‌شود و در این حالت زیبا مثل گل معنی می‌دهد. در گلگشت هم اگر گل را صفت گشت بگیریم – نه اسم گل سرخ – می‌توان آن راپذیرفت و گشتی مثل گل زیبا معنی کرد. به هر حال این کلمه پیش از حافظ در ادب فارسی استعمال داشته است. باباطاهر می‌گوید:

بهار آمد به صحرا و در و دشت

جوانی هم بهاری بود و بگذشت

سرقبر جوانان لاله رویه

دمیکه مهوشان آین به گلگشت[۷]

لغت نامه دهخدا «گلگشت مصلا» را به مثابه اسم خاص، نام تفرجگاهی در شیراز ذکر کرده است و دکتر معین می‌نویسد: « چون علاقه حضرت خواجه بدان موضع بسیار بود، هم در آنجا به خاکش سپردند و «خاک مصلی ـ حسن اتفاق را ماده تاریخ وفاتش گشت؛ یعنی ۷۹۱ رحمةالله علیه»[۸]

حاصل سخن اینکه شاعر در کنار گلگشت مصلا و آب رکناباد به تفرج مشغول است و از ساقی می‌خواهد که آنچه از مجلس پیشین می در شیشه باقی مانده برای او بیاورد.

«در جنت نخواهی یافت» یک معنای حقیقی دارد و آن اینکه در واقع در بهشت نه آب رکناباد وجود دارد و نه گلگشت مصلا؛ و معنای کنائی آن اینکه به صفا و زیبایی این آب و این گلگشت، آبی و جائی در بهشت وجود ندارد که مقایسه ترجیحی است و مزیت به آب رکناباد و مصلای شیراز داده شده.

۳ داد و فغان که این زیبارویان گستاخ که با حرکات شیرین خود در شهر آشوب بپا می‌‌‌کنند؛ چنان صبر از دل من بردند که غلامان ترک خوان یغما را.

لولی: لطیف، ظریف، نازک. «مردم چادرنشین که ظاهراً اول بار در زمان بهرام گور تقاضای این پادشاه، عده‌ای حدود چهار هزار نفر برای خوانندگی و نوازندگی از هند به ایران آمدند. فردوسی از آنها به عنوان لوری نام می‌برد.»[۹]

شوخ: بی شرم، شاد و شنگول، دزد و راهزن.

خوان یغما: به گفته دکتر زرین کوب: «سفره عام بوده است که غالباً سلاطین و حکام درایام عید مخصوصاً عید قربان می‌چیده‌اند و عوام و محتاجان آن را غارت می‌کرده‌اند.. وصف یک همچون خوانی به مناسبت عید فطرآمده است که در بغداد خوانی بزرگ به وسعت سیصد در هفت ذرع چیدند و بعد از نماز فطر که خلیفه خواند، مردم خوان را غارت کردند.»[۱۰]و ترکان مقصود غلامان ترک است که در اینگونه غارتگری‌ها پیشگام بودند.

حاصل معنی اینکه همانطور که ترکان خوان یغما را غارت میظکنند، زیبارویان آشوبگر صبر دل مرا به یغما بردند.

۴ زیبایی یار نیازی به عشق ناقص و ناتمام ما ندارد؛ چهره زببا را احتیاجی به آب و رنگ و خط و خال نیست.

جمال: نیکو صورت و نیکو سیرت بودن. زیبایی.

با توجه به این نکته که عرفا معتقدند عشق عاشق است که سبب جلوه و کمال زیبایی معشوق می‌گردد. می‌گوید عشق ما در حد کمال نیست. از این رو جمال یار که در کمال زیبایی است، نیازی به این عشق ناتمام ندارد. همانطور که روی زیبا نیازی به آب و رنگ و خط و خال ندارد. به عبارت دیگر جمال یار فی نفسه آراسته است و نیازی به این ندارد که با این عشق ناتمام، جلوه‌گری پیدا کند و مراد از عشق ناتمام، عشقی است که با مدح و تحسین معشوق پایان یابد و به مراحل ایثار و فداکاری نرسد.

۵ من می‌دانستم که آن حسن روزافزون یوسف سرانجام سبب خواهد شد که عشق، زلیخا را از پس پرده شرم و عفت بیرون آورد.

زلیخا: «در روایات اسلامی نام زنی است که گویند زوجه پوطیفار (عزیز مصر) بود و نسبت به یوسف اظهار عشق کرد … نام زلیخا در قرآن نیامده… مع ذالک در کتب میدراش نام این زن زلیخا و منشأ روایات اسلامی نیز ظاهراً همان است. تفصیلات حکایت عشق زلیخا به یوسف، از طریق کتب میدراش و تلمود وارد روایات اسلامی شده است و در قرآن نیز – بدون ذکر نام زلیخا – آمده است.»[۱۲]

خلاصه داستان اینکه یوسف و زلیخا دارد، چنانکه در قرآن در سوره یوسف آمده. خلاصه داستان اینکه یوسف که در دربار عزیزمصر جزء غلامان بود، به سبب حسن و زیبایی بی حد مورد توجه و علاقه زلیخا زوجه پوطیفار قرار می‌گیرد، زلیخا شرم و حیا را کنار می‌گذارد و بی پروا به او اظهار عشق می‌کند. به گفته سعدی:

زلیخا چو گشت از میعشق مست                     به دامان یوسف درآویخت دست

و چون یوسف از پذیرفتن این رابطه عشقی ابا می‌کند، براو تهمت نهاده اورا به زندان می‌افکند.

حاصل معنی اینکه از آنچه درآغاز داستان یوسف، در شرح زیبایی او خواندم، یقین داشتم که زلیخا در برابر جمال او نمی‌تواند پرهیزگاری خود را محفوظ دارد – جلوه جمال بر شرم و حیا غلبه می‌کند.

۶ به من بد گفتی و راضی هستم، خدا ترا ببخشاید، خوب گفتی؛ زیرا ازلب و دهان شیرین سرخ فام جواب تلخ زیبنده است.

عفاک الله: خدا ترا ببخشاید.

خا: از فعل خائیدن به معنی به نرمی جویدن است و «لب لعل شکر خا» مقصود لب سرخ معشوق است که هر سخنی که از آن بیرون بیاید، مثل شکر شیرین است. یا سخن گفتن او شکر جویدن یا شکر خائیدن است.

می‌گوید اگر چه به من جواب تلخ دادی، ترا می‌بخشم؛ زیرا جواب تلخ از دهان شیرین تو بر من ناگوار نیست.

۷ نصیحت گوش کن عزیز من؛ زیرا جوانان سعادتمند پند پیر دانا را از جان عزیزتر می‌دارند.

یعنی تو اگر می‌خواهی سعادتمند شوی، پند من پیر دانا را گوش کن.

۸ از مطرب و میس خن بگو و در پی گشودن اسرار کائنات مباش؛ زیرا معمای وجود را کسی با فکر و فلسفه حل نکرده و حل نخواهد کرد.

حکمت: دانایی، دانش، معرفت به حقایق اشیاء به قدر طاقت بشری، فلسفه.

خطاب به کسانی است که می‌خواهند از طریق عقل و فلسفه، مسائل ماوراءالطبیعه را حل کنند. عرفا معتقدند عقل انسان، که مبتنی و محدود بر حواس ظاهر است، قلمرو شناسایی محدودی دارد و نمی‌تواند براسرار خلقت، که نامتناهی است، محیط شود. همین ایرادی است که هگل بر فلسفه یوانانی وارد می‌کند: «حکمت یوانانی می‌خواهد نامتناهی را در متناهی بگنجاند».[۱۱] دور نیست که مراد شاعر از حکمت در بیت همین حکمت یونانی باشد. چنانکه دربیت زیر نیز از حکمت، به قرینه افلاطون، به همین مکتب فلسفی نظر دارد:

جز افلاطون خم نشین شراب                 سر حکمت به ما که گوید باز

۹ حافظ، غزل گفتی و مروارید سفتی – نکته های سربسته را گشودی؛ اکنون بیا و به آهنگ خوش بخوان، تا آسمان گردن بند ثریا را به عنوان نثار بر شعر تو بیفشاند.

سفتن: سوراخ کردن؛ و در سفتن: سوراخ کردن مروارید. کنایه از سخن گرانبها گفتن ، معانی دشوار را بیان کردن.

فلک: آسمان و کنایه از قدرت الهی.

عِقد: گردن بند.

ثریا: پروین، شش ستاره کوچک نزدیک به هم که آن را به گردن بند یا خوشه انگور تشبیه می‌کنند. ارزقی گوید:

دوش در گردن شب عقد ثریا دیدم                     نوعروسان فلک را به تماشا دیدم[۱۳]

غزل‌های خود را به مروارید سفته تشبیه کرده، به خود می‌گوید آنها را به نوای خوش بخوان تا آسمان مجذوب زیبایی آنها شود و مجموعه ستاره های ثریا را که مثل گردن بندی است، به عنوان هدیه بر شعر تو نثار کند.

—————————————————————————————————————-

[۱] . دولتشاه …. تذکرةالشعرا … ص ۳۴۱٫

[۲] . غنی … تاریخ عصر حافظ… ص ۳۹۱٫

[۳] . فصیح خوافی … مجمل … ص ۱۲۸، ۱۳۵٫

[۴] . خواجو کرمانی … دیوان … ص ۳۳۱٫

[۵] . مصاحب … دائرةالمعارف فارسی.

[۶] . حافظ … دیوان … مقدمه و تصحیح و تحشیه خانلری … ص ۹۹۹٫

[۷] . بابا طاهر … دیوان … ص ۴٫

[۸] . معین…. حافظ شیرین سخن … ص ۱۱۵٫

[۹] . مصاحب … دائرةالمعارف … از کوچه رندان … ص ۲۳۱٫

[۱۰] . زرین کوب …. از کوچه رندان… ص ۲۳۱٫

[۱۱] . اندره دوشتارک. (Andre de Staerke) به نقل از هروی …. «حافظ و والری» … مقالات و بررسی‌ها. دفتر دوم. ص ۹۶

[۱۲] . مصاحب …. دایرةالمعارف فارسی. برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به قزوینی ….. یادداشت‌های قزوینی …. ج ۵٫

[۱۳] . ازرقی …. به نقل از مصفی …. فرهنگ اصطلاحات نجومی.

۲۸ نظر

  1. در بیت اول پیداست که سمر قند و بخارا در تملک حاقظ نیوده تا به خال زیباروی شیرازی ببخشد پس در اینجا اهمیت عشق وانمود شده و خواسته برتری زیبا روی شیرازی را هم برساند (در بیت بعد هم خواسته اهمیت سرزمین شیراز را وانمود کند) وگویادر نهایت هم عشق عرفانی در نظر است یعنی عشق به محبوب ازلی که همه چیزرا در پای آن باید بخشید
    در بیت سوم نیز یک نکته قابل توجه اینست که از دست لولیان فغان و فریاد دارد و از آنها یا عشق زمینی استقبال نکرده است
    و..

  2. هر آنکس چیز میبخشد به سان مرد میبخشد
    نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
    ***
    سر و دست و دل و پارا به خاک و گور میبخشند
    نه بر آن ترک شیرازی برده جمله دلها را

  3. اگر آن دلبر شیرین سرکانی بدست آرد دل مارا
    به تار زلف او بخشم هزاران سرو رعنا را!

  4. حافظ وصف ناشدنی است

  5. من ار بخشم ز ملک خویش می بخشم
    نه چو حافظ که می بخشد سمرقندوبخارا را

  6. صائب در جواب حافظ:
    اگران ترک شیرازی به دست ارد دل ما را
    به خال هندویش بخشم تن و دست و سر و پ ارا
    شهریاردرجواب صائب:
    تن و دست و سر و پا را به خاک گور میبخشند
    به خال هندویش بخشم تمام روح واجزا را

  7. با سلام
    من حافظ خواننيستم اما هر وقت با بيت اول اين غزل رو در رو مي شوم برايم اين سوال پيش مي آيد كه چرا حافظ نگفته است :
    اگر بدست آرم دل آن ترك شيرازي را
    به جاي اينكه بگويد
    اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا
    چون كمي تناقض مي بينم اگر آن ترك شيرازي خيلي مهم است بنابراين بايد به دست آوردن دل او سخت باشد و گرنه بدست آوردن دل حافظ كه نبايد براي آن ترك شيرازي سخت باشد مگر اينكه حافظ بخواهد طاقچه بالا بيندازد و براي خودش كلاس بگذارد …

    • جمله دلها در گرو حضرت دوست است و دل بردگی و دل دادگی صفتی است که او بر دل های ما می نهد که او هم عاشق است و هم معشوق.
      عاشق شدن ما هم ممکن به دعوت اوست که حافظ آن را طلب می کند.

  8. خال در اصطلاح صوفیان اشاره به نقطه وحدت است.
    در گذشته داشتن خالی بر بدن نشانه اصالت بوده است مثل خال هاشمی که در خاندان پیامبر معروف است و خانواده ی کیان به داشتن خال سیاهی بر بازو شناخته می شد و خاندان آل مظفرنیز خالی بر چهره داشته اند که احتمالا حافظ اشاره به این خال نیز می توانسته داشته باشد.

    معني عرفاني:

    اگر آن جذبه های الهی دل و قلب مرا تسخیر نماید مسلما دل من به وحدت می رسد و من برای رسیدن به این وحدت حاضرم که تمام لذت ها و هوسهای دنیایی را رها کنم و پشت پا به هر چیز بزنم.

    • اصلا همچنین معنی دینی نمیده . این از اون ترجمه های معلم های ادبیات که شهر میگه میخوام یارم رو ببوسم معلم میگفت می خواهد از درگاه الهی نوش کنم . این یه واقعیته که هر نظری قابل احترام نیست . افرادی مثل شما علاوه بر اینکه تاریخ رو تحریف کردن ، حالا میخوان ادبیات کهن پارسی رو هم نابود کنن

      • من گاهی اوقات تعجب میکنم که برخی از افراد برای سرپوش گذاشتن روی تضادهای درونی خودشان چطور در حق بزرگانی چون حافظ بی انصافی میکنند.اینکه حافظ لسان الغیب عارف وارسته اشنا به علوم الهی بوده بر هیچ صاحب علمی پوشیده نیست .اصولا شهرت وی “حافظ ” به واسطه حفظ قران بوده است حال عجیب نیست که ما فکر کنیم یک حافظ قران منظورش از عشق می و یار و دلدار معشوق نمونه های زمینی باشد.شما در همین غزل توجه کنید
        که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
        در این بیت کنایه به عاقبت عملکرد عصمت گونه زلیخا پس از درک عشق الهی است و به روشنی شاعر خواننده اگاه را به عشق الهی هدایت میکند.
        من ملتمسانه از ان دسته از دوستداران حافظ که دنبال می و معشوقه های زمینی هستند درخواست میکنم که اگر قادر به درک عشق از نوع واقعی و عرفان حافظ نمیباشید در حق این عارف بزرگ ظلم نکنید.ظلم به حافظ ظلم به خودتان است و قطعا نتیجه ان جذب شعور منفی است . روح این مرد بزرگتر از ان بوده که از شما چیزی به دل بگیرد

        اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
        جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

        من برای شما طلب خیر و سلامتی میکنم و از خداوند میخواهم از ان دسته اگاهیهایی که توسط خداوند درکنار اب رکن اباد به حافظ تقدیم شد به شما هم تقدیم گردد.
        شاهد

        • دوست گرامی درست نیست به جای پی بردن به فلسفه و طرز نگرش بزرگانی چون حافظ ، سعی کنیم نگرش آنها را به زور با خواسته های خودمان منطبق کنیم. حافظ هم مثل همه ما انسان بوده ، می نوشیده و لب معشوق گزیده…
          درست است که حافظ قرآن بوده ولی لقب حافظ مربوط به این ویژگی ایشان نیست و با قدری مطالعه پی میبریم که حافظ لقب شاعرانی بوده که موسیقی دان و نوازنده هم بوده اند و شعرهایشان را با نوای چنگ صبحی میخوانده اند ، مانند رودکی ، حافظ و …
          در غزلیات حافظ رد پای میترائیسم و صوفی گری به آشکاری دیده می شود :
          یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
          رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
          این غزل تمامن بیانگر تعلیمات کیش مهر است.
          سخن گفتن در مورد حافظ سخت است و من البته به نظر شما هم احترام قائل هستم.

  9. ما درتاریخ جغرافیای واقعی ای بنام ترکستان نداریم(هرچند ترک تباران پان ترکیست گاهی این آهنگ بد آوازرا زمزمه میکنند). بخارا وسمرقند ازشهرهای بزرگ حوزۀ تمدنی ایران قدیم یا ایران فرهنگی وزاد گاه اصیل ترین فارسی زبانان جهان میباشند. درتواریخ به آن مناطقی که شما ترکستان نام بردید، ورارودان وبعدازمعمول گردیدن فرهنگ عربی به آن منطقه میگویند: ماوراء النهر. یعنی ماورای دریای آمو یا دریای پنج ویا هم جیحون نیزگفته اند ومنظورهمین دریای بزرگی است که ازجهیل زرگول درپامیرسلسله هندوکش ازپنج نهرکوچک سرچشمه گرفته و افغانستان امروزی را ازکشورتاجیکستان، ازبکستان وترکمنستان جدا میکند وبعد با یکجا گردیدن به دریای مرغاب که ازسلسله کوه های فاریاب وبادغیس استانهای شمال غربی افغانستان منشا میگیرد، دوباره وارد خاک ترکمنستان گردیده ودرجهیل ارال تخلیه میگردد. وازدوران اسماعیل سامانی به بعد گاهی با افغانستان وقسمتی ازایران کنونی بنام خراسان ودردوران پیش ازشوروی هم بنام امارت بخارا مشهور بود. بناءً شما مانند حافظ بزرگوارکه سخاوتمندانه آن دو شهرتاریخی را به یک خال هندوی زیباروی شیرازی می بخشید، شما آن قلمروتاریخی را به ترکستان لطفاً نه بخشید. جنجالهای دیگرتاریخی ما کم است که حالا میخواهید یک جنجال جدید برایمان خلق کنید.

    • دوست عزیز این نوشته شما جز تحریک کردن پان ترکیست ها حاصل دیگری ندارد. در جغرافیای امروز ما خیلی سرزمین ها را نداریم. اگر شاهنامه خوان باشید میبینید که در اکثر بخش های شاهنامه در مورد توران و جنگ های بی پایانش با ایران سخن ها گفته شده که شما در نقشه جغرافیا کشوری به نام توران نمی بینید! تعصب چیز خوبی نیست و میوه ای جز خشونت نخواهد داشت. چه بهتر که اقوام ایرانی به جای کوبیدن هم ، مهر ورزی کنند و بدانند که همه ما ایرانی هستیم هر چند با گویش های متفاوت. فارسی زبان مشترک این اقوام هست و نه زبان مادری شان. همان استان فارس هم که بروید زبان غالب شان لری است . اگر هم به نام قدیم ایران که پرشیا هست استناد کنید باید عرض کنم که اینها در نسخ مورخین یونانی نوشته شده که در همین تواریخ از ایرانیان با نام بربر یاد شده که مطمئنن هیچ ایرانی دوست ندارد به این نام خوانده شود! در هر صورت من به هر نظری احترام می گذارم و شما هم معلوم است که فرد با مطالعه ای هستید.
      پیروز باشید

  10. اگر آن کرد گروسی به دست آرددل مارا /بدو بخشم سر وجان وتن وپارا/جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی/نه چون حافظ که می بخشد سمر قند وبخارارا. فدای نفس قدسی حافظ که امروز چراغ ادب ما از برکت وجود این دو نادره ی شیراز روشن است.

  11. منظور حافظ از این بیت ، سید علی محمد باب است که در شیراز ظهور کرد

  12. با تشکر از زحمات شما
    در متن شعر در بیت ۱۲ خوبان پارسی گو آمده و در معنی و توضیحات ترکان پارسی گو ، کدام درست است. خوبان خواندن و ترکان معنی کردن به نظرتان ناهماهنگ نیست؟

  13. اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
    بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیارا
    مگر من مغز خر خوردم در آشفته بازاری
    او دل بدست آرد ببخشم من بخارا را
    که این دل در وجود ما خدا داند که می ارزد
    هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبارا

  14. هر آنکس چیز می بخشد به زعم خویش می بخشد
    یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
    کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
    نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

  15. اگر آن دخت ایرانی به دست آرد دل ما را
    گشم سرمه دوچشمم را زخاک مقدمش یارا
    نمیگویم که ترک ولر بباشد یا که شیرازی
    نمیخواهم کنم هرگز در اینجا من نژاد بازی
    بباشد شیعه مولا و هم یک دخت ایرانی
    چه فرقی میکند حالا که لر هست یا که تهرانی
    زخاک مقدمش خواهم که چیزی زو نمیکاهد
    نه چون شاعر که خال وگیس وکام ودیده میخواهد
    کشم سرمه به چشمانم مرا نور بصر زاید
    دل یارم به دست آرم مرا هم منفعت آید
    نه چون او که هوس دارد وجان خویشتن بخشد
    بود بهر خودش آفت سوالش هم خطا باشد

  16. اگر ان مه رخ تهران بدست ارد دل ما را
    به لبخند ترش بخشم تمام روح ومعنا را
    جوان بخشي به ان باشد ز عمر خويش بخشي
    نه چون حافظ كه ميبخشد سمرقند و بخارا را

  17. اگرآن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

    حافظ شیرازی

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست وتن وپا را

    هرآنکس چیزمی بخشد زمال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند وبخارا را

    صائب تبریزی

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

    هرآنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سرودست وتن وپا را

    سرودست وتن وپا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

    شهریار تبریزی

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

    به خال هندویش بخشم تمام دین و دنیا را

    نه چون حافظ که می بخشد دو شهر از کشور خود را

    نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن وپا را

    نه همچون شهریارم من که دلبند نگارم من

    چنان مجذوب دلدارم که بخشم روح و اجزارا

    ری و تبریز و شیراز و سمرقند و بخارا کی

    بود در شأن آن یاری که دارد آسمانها را

    اگر روزی بیاید او که بینم روی ماهش را

    برد از قلب تار من وجودش جمله غمها را

    حمیدرضا فاطمی — اول خرداد۱۳۸۶
    وقتی یکی از همکاران این ابیات را برایم خواند در ذهنم جرقه ای زد و مجذوب آن شدم و یکی دو ساعت بعد این اشعار آخر را به آنها اضافه کردم.
    البته خودم میدانم که قدر و پایه ما به آن بزرگان علم و عمل نمی رسد و ما کجا و آن شاعران گرانمایه کجا؟! اما خوب چه کنیم شعر است دیگر . به قول عزیز ، احمد عزیزی : شعر گاهی وسط آسانسور یقه آدم را می چسبد…

  18. درود. دوستان اگر خود رو بالاتر از حافظ میدانند میتوانند در ابیات پر معنی این عارف بزرگ دخل و تصرف کنید .. گویا دوستان از اوردن کلمه ترک درابیات حافظ گرانقدر دلخورند> دلیل ناراحتی شاید تهی بودن از علم و عرفان حتی جرعه ای که حافظ داشت نمی باشد؟ کسانی که در این سایتها حضور دارند حس زیبای انسانی دارند و اگر کسی متعصب در این مقولات بحث کند مشکلدر خود اوست./

  19. در بیت اول مالکیتی نسبت به سمرقند وبخارا نبوده که به خال سیاه زیبا روئی بخشیده شود و این نشان می دهد که در مصراع اول حافظ از کاری محال صحبت می کند. اگر آن ترک شیرازی دل حافظ را بدست می آورد حافظ چه میخواست بکند؟ سمرقند و بخارا را به او ببخشد؟ حافظ می گوید آن ترک شیرازی هرگز نمی تواند دلش را بدست آورد که اگر بر فرض محال چنین شود حافظ سمرقند و بخارا را به او می بخشد. همانطور که بخشیدن سمرقند و بخارا توسط حافظ محال است بدست آوردن دل حافظ نیز توسط آن ترک شیرازی محال است.(با توجه به بیت سوم میشود گفت آن ترک شیرازی نمی تواند دست از غارتگری بردارد)

    • …..
      ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

      به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
      …..
      حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

      که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

  20. با اندكي اصلاح مجددا ارسال كرده‌ام؛ اگر مقبول افتاد از اين استفاده بفرمائيد
    به منظر من چنين آمده است كه حافظ در اين غزل – كه اگر بگويم غزلي آسماني است گزاف نگفته‌ام – از زبان خودش سخن نگفته، بلكه از زبان خدا با انسان سخن مي‌گويد.
    بنابر اين، منظور از «ترك شيرازي» در مسرع اول، «انسان» است، نه معشوق انسان، كه اين انسان خود معشوق حضرت حق است.
    و منظور از به دست آوردن دل، «كسب رضاي خدا» است.
    منظور از «خال هندو» همان نقطه سفيدي است كه مولايمان علي (ع) فرمود: هرگاه بنده‌اي به قصد «للله = كسب رضاي الهي = لوجه الله» انجام خيري را نيت كند، يك نقطه نوراني در قلبش پديد آيد و اگر در آن حال خدا را بخواند، حضرت حق به آن نقطه نوراني قلبش «همان خال هندو» نظر مي‌كند و در آن حال – سمرقند و بخارا كه سهل است – هرچه بخواهد به او خواهد بخشيد.
    به همين جهت ايت كه انسان‌ها براي اجابت تقاضاهايشان از درگاه الهي، چيزي را نذر مي‌كنند و مي‌دانيد كه نيت نذر بايد چنين باشد: «للله عليَ …»
    در بيت دوم مي‌فرمايد:
    «بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
    کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را»
    منظور از «مي باقي»، همان «للله» بودن نيت‌ها است كه فرمود:
    مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ ۖ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ ۗ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ [سوره : النحل / آيه : 96 ]
    آنچه نزد شماست فانی می‏شود؛ امّا آنچه نزد خداست باقی است؛ و به کسانی که صبر و استقامت پیشه کنند، مطابق بهترین اعمالی که انجام می‏دادند پاداش خواهیم داد.
    منظور از «جنت» همان بهشت معود است و مراد از «آب رکن آباد و گلگشت مصلا» همين دنيا است.
    و حضرت حافظ خواسته است با اين ادبيات بگويد:
    اي انسان، در همين دنيا است كه مي‌تواني «للله» كاري انجام بدهي و رضاي خدا را به دست آوري. پس فرصت را غنيمت بشمار كه چنين فرصتي در بهشت حاصل نخواهد شد.
    آري: ادنيا دار عمل و لا حساب و الآخرة دار حساب و لا عمل
    بيت سوم، هشداري است براي انسان، كه با كلمه «فغان» آغاز كرده
    فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
    چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
    و مراد از «لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب» همه مظاهر دنيا است كه توجه انسان از خدا به خود منصرف مي‌كند و صبر از دل و اخلاص از عمل انسان مي‌برد و دل و قلب انسان را مانند كاروان غارت‌زده‌اي از همه «مَا عِنْدَ اللَّه» تهي مي‌سازد.
    و ……… اگر مايل هستيد ادامه بدهم، اطلاع بدهيد. وفقكم الله في الدارين

  21. ترك شيرازي حافظ
    شرح ۳ بيت اول اين غزل، اندكي مشروح‌تر از قبلي:
    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
    به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
    به نظر من چنين آمده است كه حافظ در اين غزل – كه اگر بگويم غزلي آسماني است گزاف نگفته‌ام – از زبان خودش سخن نگفته، بلكه از زبان خدا با انسان سخن مي‌گويد.
    بنابر اين، منظور از «ترك شيرازي» در مسرع اول، «انسان» است، نه معشوق انسان، كه اين انسان خود معشوق حضرت حق است.
    و منظور از به دست آوردن دل، «كسب رضاي خدا» است.
    منظور از «خال هندو» همان نقطه سفيدي است كه مولايمان علي (ع) فرمود: هرگاه بنده‌اي به قصد «للله = كسب رضاي الهي = لوجه الله» انجام خيري را نيت كند، يك نقطه نوراني در قلبش پديد آيد و اگر در آن حال خدا را بخواند، حضرت حق به آن نقطه نوراني قلبش «همان خال هندو» نظر مي‌كند و در آن حال – سمرقند و بخارا كه سهل است – هرچه بخواهد به او خواهد بخشيد.
    به همين جهت است كه انسان‌ها براي اجابت تقاضاهايشان از درگاه الهي، چيزي را نذر مي‌كنند(يعني قصد خيري مي‌كنند) و مي‌دانيد كه نيت نذر بايد چنين باشد: «للله عليَ …»
    آري؛ اگر مي‌خواهي تو همان ترك شيرازي باشي و خال هندويت در آسمان‌ها جلب نظر نمايد كليدش فقط و فقط 4 چيز است:
    1 – عمل و تعليم: (عمل كردن به دانسته‌هايت از فرامين خدا و تلاش مدام براي افزايش دانش‌ات در اين زمينه.)
    «مَنْ عَمِل بِما عَلِم عَلَّمَه اللهُ عِلْمَ مَا لَمْ يَعْلَمْ = هر كس به آنچه مي‌داند عمل كند خدا آنچه را كه نمي‌داند به او مي‌آموزد»
    2 – اخلاص: (صادق بودن با خود و خداي خود و به ديگري نظر نداشتن)
    «انَّ اللَّهَ لا يَقْبَلُ عَمَلًا فيهِ مِثْقالُ ذَرَّةٍ مِنْ رِئاءٍ» = خداوند عملى را كه هم وزن ذره‏اى ريا، درآن باشد، نمى‏پذيرد.
    3 – شكرگزاري: (شكر گزاري از نعمات الهي به قدر توانت. كه حق شكر خدا را هيچكس نتواند.)
    4 – توبه و استغفار: (دائم – به خاطر كوتاهي‌هايت در آموختن، عمل كردن، صداقت ورزيدن و شاكر بودن، – درحال عذرخواهي از خدا باشي.)
    و خلاصه كلام اينكه: اگر مي‌خواهي به بالاترين مقامات راه يابي و خدا درپي رضايت تو برآيد، كليدش اين است كه در مقابل 4 امر بال از احدي چيزي نخواهي [إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَىٰ ﴿ليل / 20﴾] آنگاه است كه خدا بزودي تو را راضي خواهد كرد.
    آنگاه است كه خداوند همين انسان را كه راضي‌ناپذير است، راضي خواهد كرد [وَلَسَوْفَ يَرْضَىٰ ﴿ليل / 21﴾]
    در بيت دوم مي‌فرمايد:
    «بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
    کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را»
    مراد از «ساقي» در اكثر مواردي كه در شعر حافظ استفاده شده، «خود حافظ» است.
    بعبارت ديگر منظور «معلم»، «راه بلد» و … است.
    به نظر من، بعد از آنكه كسب رضايت الهي را كليد دست‌يافتن به همه دنيا و آخرت – كه حافظ با تعبير «سمرقند و بخارا» آورده است – بيان كرد، اكنون راه كسب رضاي الهي را بيان مي‌فرمايد و با تعبير «ساقي» به خود خطاب مي‌كند كه به اين انسان سالك – كه قصد جلب رضايت الهي را دارد – بياموزان كه بايد فقط به دنبال ما عندالله باشد. و از ما عندالله با «مي باقي» تعبير مي‌كند.
    بنابراين، منظور از «مي باقي»، همان «ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّ» بودن نيت‌ها است كه فرمود:
    مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ ۖ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ ۗ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ [سوره : النحل / آيه : 96 ]
    آنچه نزد شماست فانی می‏شود؛ امّا آنچه نزد خداست باقی است؛ و به کسانی که صبر و استقامت پیشه کنند، مطابق بهترین اعمالی که انجام می‏دادند پاداش خواهیم داد.
    منظور از «جنت» همان بهشت موعود است و مراد از «آب رکن آباد و گلگشت مصلا» همين دنيا است.
    و حضرت حافظ خواسته است با اين ادبيات بگويد:
    اي انسان، در همين دنيا است كه مي‌تواني «لابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّ الْأَعْلَىٰ» كاري انجام بدهي و رضاي خدا را به دست آوري. پس فرصت را غنيمت بشمار كه چنين فرصتي در بهشت حاصل نخواهد شد.
    آري: إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسَابَ، وَ غَدا حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ. = امروز روز عمل است نه حساب و فردا، روز حساب است نه عمل. [ نهج البلاغه / خطبه 42‏]
    بيت سوم، هشداري است براي انسان، كه با كلمه «فغان» آغاز كرده
    فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
    چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
    و مراد از «لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب» همه مظاهر دنيا است كه توجه انسان از خدا به خود منصرف مي‌كند و صبر از دل و اخلاص از عمل انسان مي‌برد و دل و قلب انسان را مانند سفره غارت‌ شدده‌اي از همه «مَا عِنْدَ اللَّه» تهي مي‌سازد.
    به عبارتي، حافظ با ادبيات خودش – گاهي آنچه مربوط به ديگران است را از روي كنايه به خودش نسبت مي‌دهد و گاهي برعكس – اين آيه را ترجمه كرده است:
    يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ؛ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا، وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ [فاطر / 5] = ای مردم! وعده خداوند حقّ است؛ مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد، و مبادا شیطان شما را فریب دهد و به (کرم) خدا مغرور سازد!
    حافظ مي‌خواهد بگويد: «مراقب جذبه‌هاي گونا و رنگارنگ دنياي فريبكار باشيد.
    و ……… اگر مايل هستيد ادامه بدهم، اطلاع بدهيد. وفقكم الله في الدارين

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.