غزلیات حافظحافظ
غزل ۱۵۵- اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد
| اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد | ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد |
| و گر به رهگذری یک دم از وفاداری | چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد |
| و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس | ز حقه دهنش چون شکر فروریزد |
| من آن فریب که در نرگس تو میبینم | بس آب روی که با خاک ره برآمیزد |
| فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست | کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد |
| تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز | هزار بازی از این طرفهتر برانگیزد |
| بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ | که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد |

ای عزیز!در راه فتنه عشقی(موضوعی) قرار گرفته ای که اگر بدیدنش روی برایت بلاهایی درست میشود واگر رهایش کنی ،به انتقام جویی از تو برمی خیزد وتو مبهوت در دوراهی مانده ای!آگاه باش که عشق از این فراز ونشیب زیاد دارد.واینها دام بلاست که رهایی ازآن ممکن نیست ومرد باید شیردل باشد تا از آن نهراسد.
خواجه می فرماید: از وضع خود دلتنگ مباش و از خداوندعمر وصبوری آرزو کن تا گشایش در کارت افتد.زیرا فلک حقه باز را هزاران بازی عجیب و غریب تر از آنچه دیده ای در پیش است .پس به خداوند التجاءکن وسر بر آستانه تسلیم بگذار ودر برابر پیش آمدهای روزگار سرکشی مکن.زیرا اگر ستیزه کنی روزگار با تو ستیزه می کند وتو از عهده اش بر نمی آیی.پس رضابه داده بده و گره از جبین باز کن.زیرا صفای قلب و جمعیت خاطر،عین سعادت و خوشبختی است.موفق باشی