رباعیات سعدی
-
رباعی شمارهٔ ۳۳
کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد با دوست به پایان نشنیدیم که برد مقراض به دشمنی سرش برمیداشت پروانه به…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۴
دستارچهای کان بت دلبر دارد گر بویی ازان باد صبا بردارد بر مردهٔ صد ساله اگر برگذرد در حال ز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۵
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد بلبل نه حریفست که خوابش ببرد گل وقت رسیدن آب عطار ببرد عطار…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۶
کس نیست که غم از دل ما داند برد یا چارهٔ کار عشق بتواند برد گفتم که به شوخی ببرد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۰
روی تو به فال دارم ای حور نژاد زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد فرخنده کسی که فال گیرد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۱
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد گر خام بود اطلس و دیبا گردد مندیش که هرکه یک نظر روی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۲
نوروز که سیل در کمر میگردد سنگ از سر کوهسار در میگردد از چشمهٔ چشم ما برفت اینهمه سیل گویی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۶
گویند رها کنش که یاری بدخوست خوبیش نیرزد به درشتی که دروست بالله بگذارید میان من و دوست نیک و…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۷
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست وین جان به لب رسیده در بند تو نیست گر تو دگری به…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۸
با دوست چنانکه اوست میباید داشت خونابه درون پوست میباید داشت دشمن که نمیتوانمش دید به چشم از بهر دل…
بیشتر بخوانید »