دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۳۴

    دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت به خدا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۸

    سرمست درآمد از خرابات با عقل خراب در مناجات بر خاک فکنده خرقه زهد و آتش زده در لباس طامات…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۹

    متناسبند و موزون حرکات دلفریبت متوجه است با ما سخنان بی حسیبت چو نمی‌توان صبوری ستمت کشم ضروری مگر آدمی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۰

    هر که خصم اندر او کمند انداخت به مراد ویش بباید ساخت هر که عاشق نبود مرد نشد نقره فایق…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴

    وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵

    اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب که را مجال نظر بر جمال میمونت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۶

    ما را همه شب نمی‌برد خواب ای خفته روزگار دریاب در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه می‌رود آب…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۷

    ماه رویا روی خوب از من متاب بی خطا کشتن چه می‌بینی صواب دوش در خوابم در آغوش آمدی وین…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۱

    تفاوتی نکند قدر پادشایی را که التفات کند کمترین گدایی را به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲

    من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را روی اگر پنهان کند سنگین…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا