سعدی
-
حکایت شمارهٔ ۲۸
درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود پادشاهی برو بگذشت درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است سر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۹
یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۳۰
پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد گفت ای ملک به موجب خشمی که ترا بر من است آزار خود مجوی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۴
ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر که همگان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۵
یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همیگفت مرسوم فلان را چندان که هست مضاعف کنید که ملازم درگاهست…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۶
ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحب دلی برو گذر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۱
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همیداشت…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۲
یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۳
یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با وی غرضی بود و…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۱۷
تنی چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق…
بیشتر بخوانید »