باب دوم در اخلاق درویشان
-
حکایت شمارهٔ ۱۶
یکی از جمله صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ پرسید که موجب درجات این…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۱۷
پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۱۴
درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گلیم شفاعت کرد…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۱۳
پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد مدتها در آن رنجور…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۱۲
شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۱۱
در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همیگفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۹
یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور به جامع دمشق در آمد…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۱۰
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن گهر پیر خردمند ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۸
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همیستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند سر بر آورد و گفت من…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۷
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر…
بیشتر بخوانید »