باب اول در عدل و تدبیر و رای
-
حکایت زورآزمای تنگدست
یکی مشت زن بخت روزی نداشت نه اسباب شامش مهیا نه چاشت ز جور شکم گل کشیدی به پشت که…
بیشتر بخوانید » -
حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر
شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی کبیر مگر بر زبانش حقی رفته بود ز گردنکشی بر وی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت مأمون با کنیزک
چو دور خلافت به مأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید به چهر آفتابی، به تن گلبنی به عقل خردمند…
بیشتر بخوانید » -
حکایت پادشاه غور با روستایی
شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی بزور خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
چو الپ ارسلان جان به جانبخش داد پسر تاج شاهی به سر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه نه جای…
بیشتر بخوانید » -
حکایت قزل ارسلان با دانشمند
قزل ارسلان قلعهای سخت داشت که گردن به الوند بر میفراشت نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو…
بیشتر بخوانید » -
در تغیر روزگار و انتقال مملکت
شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر بیوفائی دنیا
جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در این معنی
یکی را حکایت کنند از ملوک که بیماری رشته کردش چو دوک چنانش در انداخت ضعف حسد که میبرد بر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شحنه مردم آزار
گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم بجز بد ندید بیفتاد…
بیشتر بخوانید »