
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانهای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را ز شمع تو هر روز مژدهای است
یعنی که مات شو که همیمات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بیمن شویم از خود و ز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیدهایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
ای آنک سست دل شدهای در طریق عشق
در ما گریز زود که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم


خلاصه میفرماید چشمت روباز کن چشمی که ما ازش مطمینیم وحتماحمایتش میکنیم ازعشق نترس پیشرو تاماخودروبران عشق یک قدرت عطاکنیم یعنی بیا بسمت عشقت تاماخود بهت قدرت وانرژی بدهیم مگه میدونی که ماازخاک کیمیامیسازیم وازمرده رادرجازنده میکنیم پس نترس میتونیم قدرتی به توهم بدهیم که همچون عصای موسی اژدهادرست بشه والی اخر
ما خوشحال میشویم زمانی که میدانیم ازاوییم جای من مامیشویم وقتی دیگه منی نداری باعشق صدبرابرسنگینی بدست میاری ومن بیهوده راازبین میبری اززمانی که چشمم به جمال افتاده است همچون سروخودم راسربلند وهمچون سوسن زبانم درسخن گفتن برنا وگویاشده است به اهمین گلشنی که الان داری مینویسی یک جرقه بزن زیرابه عشق روی تو اینجا راگلشن میخوانیم حالکهخسته شدیسریع بیا به فضای یکتایی که درماه اهنیم یامارس برج مارس ابد باشه درکل این شعربین عاشق ومعشوق چیزی وجودنداره هردومیگن هردومیشنوند منی وجودنداره ماهست