غزلیات
-
غزل شمارهٔ ۲۵۵۰
یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی بیا بخرام و دامن کش در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۹
چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی دل ایمان ز تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۸
تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی ولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی تو سلطانی و جانداری…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۷
شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی در این مستی اگر جرمی کنم تا رو نگردانی زهی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۶
سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی بدین حالم که میبینی وزان نالم که میدانی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۵
مگر مستی نمیدانی که چون زنجیر جنبانی ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی مگر نشنیدهای دستان ز بیخویشان و سرمستان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۴
شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی چو اشتر را ندید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۳
بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی برآور دودها از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۲
بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی گر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۴۱
الا ای جان جان جان چو میبینی چه میپرسی الا ای کان کان کان چو با مایی چه میترسی ز…
بیشتر بخوانید »