غزلیات
-
غزل شمارهٔ ۲۳۰
ز سوز شوق دل من همیزند عللا که بوک دررسدش از جناب وصل صلا دلست همچو حسین و فراق همچو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۹
شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا چو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را شراب آن گل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۸
بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا به هر شبی چو محمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۷
به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا که صبر نیست مرا بیتو ای عزیز بیا چه جای صبر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۶
برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۵
بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۴
چه خیره مینگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا مگر که بر رخ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۳
کجاست مطرب جان تا ز نعرههای صلا درافکند دم او در هزار سر سودا بگفتهام که نگویم ولیک خواهم گفت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۲
رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا بدان که صحبت جان را همیکند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۱
مرا تو گوش گرفتی همیکشی به کجا بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را چه دیگ پختهای…
بیشتر بخوانید »