غزلیات
-
غزل شمارهٔ ۳۳۰
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همیگشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۹
بیایید بیایید که گلزار دمیدهست بیایید بیایید که دلدار رسیدهست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۸
بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت هر لحظه و هر ساعت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۷
از دفتر عمر ما یکتا ورقی ماندهست کز غیرت لطف آن جان در قلقی ماندهست بنوشته بر آن دفتر حرفی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۶
حالت ده و حیرت ده ای مبدع بیحالت لیلی کن و مجنون کن ای صانع بیآلت صد حاجت گوناگون در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۵
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست که تا نازی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۴
درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت صلا زن پاکبازی را رها کن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۳
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۲
آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت آمدهام بهار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۱
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست تا روز بر دیوار ما بیخویشتن سر میزدهست چرخ و زمین…
بیشتر بخوانید »