غزلیات
-
غزل شمارهٔ ۴۴۰
امروز شهر ما را صد رونقست و جانست زیرا که شاه خوبان امروز در میانست حیران چرا نباشد خندان چرا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۹
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بیگه ترسم ز خیربادت گویی مرا شبت خوش خوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۸
هر دم سلام آرد کاین نامه از فلانست گویی سلام و کاغذ در شهر ما گرانست زین مرگ هیچ کوسه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۷
هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۶
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت گفتا که چند رانی گفتم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۵
هر کی بالاست مر او را چه غمست هر کی آن جاست مر او را چه غمست که از این…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۴
هم به بر این بت زیبا خوشکست من نشستم که همین جا خوشکست مطرب و یار من و شمع و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۳
اندر این جمع شررها ز کجاست دود سودای هنرها ز کجاست من سر رشته خود گم کردم کاین مخالف شده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۲
این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست میدود چون گوی زرین آفتاب ای عجب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۱
عشوه دشمن بخوردی عاقبت سوی هجران عزم کردی عاقبت بازگردی زان خسان زن صفت سوی این مردان چو مردی عاقبت…
بیشتر بخوانید »