غزلیات
-
غزل شمارهٔ ۵۴۰
مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند آن کو دلش را بردهای جان هم غلامت میکند ای نیست کرده هست را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۹
مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند آن کو دلش را بردهای جان هم غلامت میکند ای نیست کرده هست را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۸
گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند صورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند عالم همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۷
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۶
آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود هم بحر پرگوهر شود هم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۵
سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرود آب حیات از عشق تو در جوی جویان میرود عالم پر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۴
رو آن ربابی را بگو مستان سلامت میکنند وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت میکنند وان میر ساقی را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۳
رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند در عشق گشتم فاشتر وز همگنان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۲
مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند ذوق سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۱
صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بیکار شد مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد خورشید اگر در…
بیشتر بخوانید »