دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۴۳۰
گم شدن در گم شدن دین منست نیستی در هست آیین منست تا پیاده میروم در کوی دوست سبز خنگ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۹
عاشقی و بیوفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۸
این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست عشق گردان کرد ساغرهای خاص عشق میداند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۷
در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کاتش در این عالم زنی وانگشتی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۶
غیر عشقت راه بین جستیم نیست جز نشانت همنشین جستیم نیست آن چنان جستن که میخواهی بگو کان چنان را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۵
عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست این جهان و آن جهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۴
دلبری و بیدلی اسرار ماست کار کار ماست چون او یار ماست نوبت کهنه فروشان درگذشت نوفروشانیم و این بازار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۳
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است مگر از چهره او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۲
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست نقدهایی که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۱
ساقیا این می از انگور کدامین پشتهست که دل و جان حریفان ز خمار آغشتهست خم پیشین بگشا و سر…
بیشتر بخوانید »