دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۱۱۹۰
ای خفته به یاد یار برخیز میآید یار غار برخیز زنهارده خلایق آمد برخیز تو زینهار برخیز جان بخش هزار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۹
در این سرما سر ما داری امروز سر عیش و تماشا داری امروز تویی خورشید و ما پیشت چو ذره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۸
الا ای شمع گریان گرم میسوز خلاص شمع نزدیکست شد روز خلاص شمعها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمتهاست پیروز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۷
در این سرما سر ما داری امروز دل عیش و تماشا داری امروز میفکن نوبت عشرت به فردا چو آسایش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۶
چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمیدانم ز پیروز به هر ره راهبر هشیار باید در این ره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۵
چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۴
بیا با تو مرا کارست امروز مرا سودای گلزارست امروز بیا دلدار من دلداریی کن که روز لطف و ایثارست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۳
اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز اوزن یلداسنا بو در قلاوز چپانی برک دت قر تن اکشدر اشیت بندن قراقوزیم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
تو چشم شیخ را دیدن میاموز فلک را راست گردیدن میاموز تو کل را جمع این اجزا مپندار تو گل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۸۱
به سوی ما نگر چشمی برانداز وگر فرصت بود بوسی درانداز چو کردی نیت نیکو مگردان از آن گلشن گلی…
بیشتر بخوانید »