دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۱۲۵۰
به شکرخنده اگر میببرد جان رسدش وگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش لشکر دیو و پری جمله به فرمان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۹
شدهام سپند حسنت وطنم میان آتش چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش چو بسوخت جان عاشق ز حبیب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۸
ساقیا بیگه رسیدی می بده مردانه باش ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش سر به سر پر کن قدح را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۷
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش هر کسی اندر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۶
دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش گفتمش ای جان جان ساقیان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۵
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک میکرد او کرانه در میان آوردمش آنک عشوه کار او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۴
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش هر یکی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۳
اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش اندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش گرت بیند زندگانی تا ابد باقی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۲
گر لاش نمود راه قلاش ای هر دو جهان غلام آن لاش ای دیده جهان و جان ندیده جانست جهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۴۱
ما نعره به شب زنیم و خاموش تا درنرود درون هر گوش تا بو نبرد دماغ هر خام بر دیگ…
بیشتر بخوانید »