دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۱۵۰۰
چنان مست است از آن دم جان آدم که نشناسد از آن دم جان آدم ز شور اوست چندین جوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۹
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتم ز عشق تو ز خان و مان بریدم به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۸
بیا کز غیر تو بیزار گشتم وگر خفته بدم بیدار گشتم بیا ای جان که تا روز قیامت مقیم خانه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۷
به جان جمله مستان که مستم بگیر ای دلبر عیار دستم به جان جمله جانبازان که جانم به جان رستگارانش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۶
چه دیدم خواب شب کامروز مستم چو مجنونان ز بند عقل جستم به بیداری مگر من خواب بینم که خوابم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۵
اگر تو نیستی در عاشقی خام بیا مگریز از یاران بدنام تو آن مرغی که میل دانه داری نباشد در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۴
افتادم افتادم در آبی افتادم گر آبی خوردم من دلشادم دلشادم بر دف نی بر نی نی یک لحظه بیگارم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۳
ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم جان داده و دل بسته سودای دمشقیم زان صبح سعادت که بتابید از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۲
بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم وز غربت اجسام بالله رسیدیم با اسب بدان شاه کسی چون نرسیدهست ما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴۹۱
خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم که از سفهش بس سر انگشت گزیدیم گر هیچ گریزی بگریز از…
بیشتر بخوانید »