دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۲۱۶۰
ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبودهست او همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۹
باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو عرضه مکن دو دست تی پر کن زود آن سبو ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۸
من که ستیزه روترم در طلب لقای تو بدهم جان بیوفا از جهت وفای تو در دل من نهادهای آنچ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۷
سنگ شکاف میکند در هوس لقای تو جان پر و بال میزند در طرب هوای تو آتش آب میشود عقل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۶
سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو وز می نو که دادهای جان نبرم به جان تو زخم گران…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۵
کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو کی برهد ز آب نم چون بجهد یکی ز دو هیچ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۴
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو با…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۳
ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو جان همه خوش است در سایه لطف جان تو شاه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۲
سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو دوش چه خوردهای دلا راست بگو به جان تو فتنه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۱
در سفر هوای تو بیخبرم به جان تو نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو لعل قبا سمر شدی…
بیشتر بخوانید »