دیوان شمس
-
رباعی شمارهٔ ۴۲۵
مینال که آن ناله شنو همسایه است مینال که بانک طفل مهر دایه است هرچند که آن دایهٔ جان خودرایه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۲۴
میگفت یکی پری که او ناپیداست کان جان که مقدست است از جای کجاست آنکس که از هر دو جهان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۲۳
میگرییم زار و یار گوید زرقست چون زرق بود که دیده در خون غرقست تو پنداری که هر دلی چون…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۲۲
میدان که در درون تو مثال غاریست واندر پس آنغار عجب بازاریست هرکس یاری گرفت و کاری بگزید این یار…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۲۱
من محو خدایم و خدا آن منست هر سوش مجوئید که در جان منست سلطان منم و غلط نمایم بشما…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۲۰
من کوهم و قال من صدای یار است من نقشم و نقشبندم آن دلدار است چون قفل که در بانگ…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۱۹
منصور حلاجی که اناالحق میگفت خاک همه ره به نوک مژگان میرفت درقلزم نیستی خود غوطه بخورد آنکه پس از…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۱۸
من زان جانم که جانها را جانست من زان شهرم که شهر بیشهرانست راه آن شهر راه بیپایانست رو بیسر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۱۷
من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است گویند وفای او چه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۱۶
من آن توام کام منت باید جست زیرا که در این شهر حدیث من و تست گر سخت کنی دل…
بیشتر بخوانید »