دیوان شمس
-
رباعی شمارهٔ ۷۱۵
روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۱۴
روز محک محتشم و دون آمد زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد روزیست که از ورای گردون آمد زان روز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۱۳
روز شادیست غم چرا باید خورد امروز می از جام وفا باید خورد چند از کف خباز و سفا رزق…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۱۲
روز آمد و غوغای تو در بردارد شب آمد و سودای تو بر سر دارد کار شب و روز نیست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۱۱
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زاندیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آئی کارت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۱۰
رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند بیرون آمد بنزد من خنداخند اندر بر خود کشید نیکم چون قند کای عاشق و…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۰۹
دیوانه میان خلق پیدا باشد زیرا که سوار اسب سودا باشد دیوانه کسی بود که او را نشناخت دیوانه به…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۰۸
دی میرفتی بر تو تو نظر میکردند آنانکه به مذهب تناسخ فردند سوگند به اعتقاد خود میخوردند کاین یوسف ثانیست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۰۷
دیدم رخت از غم سر موئیم نماند جز بندگی روی تو روئیم نماند با دل گفتم که آرزوئی در خواه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷۰۶
دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد تا داشتی آفتاب در سایهٔ زلف…
بیشتر بخوانید »