مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۵
در بحر صفا گداختم همچو نمک نه کف و ایمان نه یقین ماند و نه شک اندر دل من ستارهای…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۴
خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۳
حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک یا از جز عشق دامنش گردد چاک حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک پاکست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۲
چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۱
هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۷۰
هر دل که طواف کرد گرد در عشق هم کشته شد به آخر از خنجر عشق این نکته نوشتهاند بر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۹
لو کان اقل هذه الاشواق للشمس لا ذهلت عن الاشراق لو قسم ذوالهوی علیالعشاق العشر لهم ولی جمیعالباقی
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۸
تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۷
ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بندهات…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰۶۶
آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق در حال دهد کون و مکان را سه طلاق مه را چه طراوت…
بیشتر بخوانید »