مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۵
گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۴
گفتم به طبیب داروئی فرمائی نبضم بگرفت از سر دانائی گفتا که چه درد میکند بنمائی بردم دستش سوی دل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۳
گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۲
گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا منست خود تو تا ابد تیرهستی چون…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۱
گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضهٔ جان خرما دهی،…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۳۰
گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کاربدی گرنه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۹
گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفتهام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بیخویش…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۸
گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری میدان که به خواب در، همی آب خوری چون برخیزی ز خواب…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۷
گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۲۶
گر مجلس انس را به کار آمدمی هردم بدر تو بنده وار آمدمی گر آفت تصدیع نبودی و ملال هر…
بیشتر بخوانید »