مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۹۲
بشکن سبو و کوزه ای میرآب جانها تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهانها بر گیجگاه ما زن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۱
بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را خود را بزن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰
با آن که میرسانی آن باده بقا را بی تو نمیگوارد این جام باده ما را مطرب قدح رها کن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹
آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ ای شاه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۸
بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی هر صورت خیالت از وی شدست پیدا هر جا که چشمه باشد باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۷
از سینه پاک کردم افکار فلسفی را در دیده جای کردم اشکال یوسفی را نادر جمال باید کاندر زبان نیاید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۶
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را تا چشمها گشاید ز اشکوفه بوستان را آب حیات لطفت در ظلمت دو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۵
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا هر ذره خاک ما را آورد در علالا سینه شکاف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۴
من رسیدم به لب جوی وفا دیدم آن جا صنمی روح فزا سپه او همه خورشیدپرست همچو خورشید همه بیسر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۳
ای دل رفته ز جا بازمیا به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالم ارواح به است…
بیشتر بخوانید »