مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۲۲
رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا بدان که صحبت جان را همیکند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۱
مرا تو گوش گرفتی همیکشی به کجا بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را چه دیگ پختهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۲۰
ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا که بامداد عنایت خجسته باد مرا به یاد آر دلا تا چه خواب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۹
چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا چو شیر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۸
ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را ببافت جامع کل پردههای اجزا را برای غیر بود غیرت و چو غیر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷
چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا که برگشاید درها مفتح الابواب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۶
روم به حجره خیاط عاشقان فردا من درازقبا با هزار گز سودا ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید بدین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵
من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا من از کجا غم باران و ناودان ز کجا چرا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴
درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا نه رنج اره کشیدی نه زخمهای جفا نه آفتاب و نه مهتاب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۳
اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا بدانک سد عظیم است در…
بیشتر بخوانید »