مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵
دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنانتر ز چنان من چون نزنم دست که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۴
دوشست دیدم یار جدائی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان امروز چنانم که جدا گشته ز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۳
دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۲
دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۱
دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان وز عید تو شد شاد و همایون رمضان وانگه عمل کمان به مو…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۷۰
دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون بشکافت و بدید پر زخون بود درون فرمود در آتشش…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۹
دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط بیحد و بیپایان صد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۸
دل از طلب خوبی بیچون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر میکند زانکه بسی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۷
در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۶۶
در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید…
بیشتر بخوانید »