مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵
مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴
ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو ما ناظر روح و روح نظارهٔ تو خورشید بگرد خاک سیارهٔ تو مه پاره…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳
گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲
گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو گفتا که دل خراب مستانهٔ تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست،…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱
گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰
گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنها است بگو گر هیچ مرا در دل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹
گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توئی چو خاک ره شو با نیک و بد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸
گر عاشق عشق ما شدی، ای مهرو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق،…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۷
گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پرمیکن و می ده و همی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۵۷۶
فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو همخرقهٔ روح را بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام…
بیشتر بخوانید »