مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۸۸۲
تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی ژنده پوشیدی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۸۱
گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی و به دشنام بتم آیی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۸۰
به حق و حرمت آنک همگان را جانی قدحی پر کن از آنک صفتش میدانی همه را زیر و زبر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۷۹
ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی از برای علف دیو تو قربان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۷۸
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی جان شیرین تو در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۷۷
بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی ز آنک جان است و پی دادن جان میلرزی از دم و دمدمه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۷۶
شکنی شیشه مردم گرو از من گیری همه شب عهد کنی روز شکستن گیری شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۷۵
نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری دل نهادم که به همسایگیت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۷۴
سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری که گریزید ز خود در چمن بیخبری رو به دل کردم و گفتم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۸۷۳
رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری سوی دریای معانی که گرامی گهری برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت…
بیشتر بخوانید »