مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۵
ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۴
ای آنکه ز حد برون جانافزایی بیحدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۳
ای آنکه ره گریز میاندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه میکشدت مجوی با شه بیشی که را بکند…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۲
ای آنکه تو خون عاشقان آشامی فریاد ز عاشقی و بیآرامی ای دوست منم اسیر دشمن کامی آخر به تو…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۱
ای آنکه تو از دوش بیادم دادی زان حالت پرجوش بیادم دادی آن رحمت را کجا فراموش کنم کز گنج…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۹۰
ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بیدلم من بیدل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۹
ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۸
اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی وانچ از من بیچاره عزیز است توئی چندانکه به خود مینگرم هیچ…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۷
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۶۸۶
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو…
بیشتر بخوانید »