مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۵
جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی این ملک کسی نیافت از…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۴
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۳
جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی با جز تو دگر یار شوم نی نی نی در باغ وصالت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۲
تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی تا آب ز نا و آسیا…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۱
تو دوش چه خواب دیدهای میدانی نی دانش آن نیست بدین آسانی در دست و تن تو کاله پنهان کرده…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۲۰
توبه کردم ز شور و بیخویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت میسوخت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۹
تو آب نی خاک نی تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری قالب جویست و جان در…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۸
تقصیر نکرد عشق در خماری تقصیر مکن تو ساقی از دلداری از خود گله کن اگر خماری داری تا خشت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۷
تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در غم عشق دوست چون آتش…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۸۱۶
تا عشق آن روی پریزاد شوی وانگه هردم چو خاک برباد شوی دانم که در آتشی و بگذاشتمت باشد که…
بیشتر بخوانید »